در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال کیارش | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:38:54
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایش بسیار ضعیف و حوصله سربری است. جزو معدود نمایش هایی بود که میخواستم سالن را ترک کنم. ضعف اصلی نمایش در نمایشنامه است. بی محتواست. محتوای خلق شده از ماجرای شنگول و منگول نهایتا ظرفیت نیم ساعت تولید محتوا را داشت. نویسنده یک ایده ی بسیار دم دستی به ذهنش رسیده که مثلا بز زنگوله پا اگر با آقا گرگه ازدواج کند چه میشود؟ شما همین سوال را بروید در خیابان از ده نفر بپرسید می بینید مضامین جالبتر و جذاب تری به ذهنشان می رسد. کل چیزی که به ذهن نویسنده رسیده یک ملغمه ای است که سر و ته ندارد. گرگی بز می شود و بزغاله ها گرگ می شوند و این آنرا می خورد و آن این را می خورد و نهایتا آشی می شود به نام بی پدر که ارزش نقد کردن هم ندارد.

از نظر اجرا سعی شده که جلوه نمایی کند اما در همین هم شکست میخورد. یک دکور ثابت قرار داده شده که در آن بازیگران تنها دینامیک های صحنه هستند و دینامیک صحنه انقدر تکرار می شود که اگر چیزی دم دستتان باشد احتمالا به سمت صحنه پرتاب میکنید! از اولین صحنه هایی که خلق شده سینه خیز رفتن بازیگران روی پله است و تا دو ساعت شما مدام چنین چیزی می بینید. در مقایسه با اجرای دیگر مساوات که تئاتر خانه وا ده باشد ذره ای ارزش ندارد. در خانه وا ده دینامیک توسط بازیگران مدام تغییر میکند درحالیکه در بی پدر شور قضیه را در می آورد. انقدر حرکات تکراری بود که دوست داشتم یک کرونومتر بگذارم و زمان بگیرم ببینم در هر پرده چقدر میتواند یک حرکت و دینامیک تکراری را به نمایش بگذارد؟! حرکات بازیگران اگرچه مفهوم دارد اما آن مفاهیم هم به دلیل بی محتوا بودن نمایشنامه سطحی جلوه می کند و آن همه زحمت بازیگر بدبخت که باید دوساعت روی پله سینه خیز برود به هدر ... دیدن ادامه ›› می رود.

اکسپرسیونیمی که میخواهد اجرا کند درنمی آید چون اصلا حسی در صحنه وجود ندارد که دچار اکسپرشن شود. در مقایسه با خانه وا ده عملا شکست خورده است. به سبک فیلم ترسناک های این روزهای هالیوود ساخته شده است. با خون و خون پاشی فراوان میخواهد ترسناک باشد ولی نیست.

با اختلاف بدترین تئاتری بود که امسال دیدم. خداروشکر فردای دیدن این نمایش، تئاتر خانه وا ده را دیدم و شست برد!
چه جالب که بدترین تئاتر امسال شما، بهترین تئاتر امسال من بود :)
لطفا گزینه اسپویل رو برای عزیزانی که ندیدن فعال بفرمایید.
۲۶ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نقدی جدید بر تئاتر خانه وا ده (قسمت دوم)


مطلب زیر را در سال 93 نوشتم. امسال که مجددا این نمایش را دیدم با بخش های زیادی از آن موافقم. بخش هایی هم نه. در کل به نظر نمایش خوبی است که همان امتیاز 5 که سال 93 به آن دادم را امسال هم می گیرد. قسمت هایی که داخل <<<>>> قرار گرفته قسمت هایی است که درباره نمایش فعلی مصداق ندارد. ممکن است نظر من تغییر کرده باشد، ممکن است نمایش تغییر کرده باشد. توضیحات جهت تغییر مطلب را داخل پرانتز نوشته ام.

---------------------------------------------------------------------------------

اکسپرسیونیسم در نمایش خانه وا ده

اگر جایزه ای برای بهترین اثر اکسپرسیونیستی سال معین میشد حتما این جایزه به تئاتر خانواده تعلق میگرفت.

اضظراب ... دیدن ادامه ›› و ترس و نفرت به طور بسیار هیجان انگیزی در این نمایش نهفته شده است. نمایش اگر درست نگاه شود به شدت دلهره آور است. شاید در ابتدای امر حرکات اعضای خانواده خنده دار تلقی شوند اما پس از 15 دقیقه اول و گذشتن از مسئله هواپیما دیگر همان حرکات خنده دار نیست.
<<<استفاده از میمیک چهره بازیگران در انتقال ترس و اضطراب بسیار موفق است.>>> (میمیک چهره خاصی در اجرای اخیر به نظر من نیامد) لحن گفتار و کلام پدر در انتقال هیجان بسیار موثر است. سخنرانی های بسیار خوب پدر شاید تنها نقطه مشترک او با <<<عکس هیتلر روی بروشور نمایش باشد.>>> (بروشور تغییر کرده است)
نور پردازی در انتقال هیجان و ایجاد دلهره بسیار خوب عمل میکند و بسیار هماهنگ با صحنه و موسیقی است. <<<استفاده از موسیقی دیگری از موسیقی متن فیلم Kill Bill روی صحنه های جنایت یا تنبیه یا صحنه ای که همه اعضای خانواده در حال مواخذه خواهر هستند حتی از خود فیلم Kill Bill هم بیشتر به صحنه ها می آمد.>>> (در اجرای اخیر موسیقی فیلم Kill Bill چنان نقشی بازی نمی کرد)

در این میان، حرکات هماهنگ جمعی خانواده مهمترین پارامتر در انتقال هیجان است. بهترین این حرکات در صحنه ای که کادوی پسر بزرگ از جعبه بیرون می آید دیده میشود. اینکه چگونه کشف میشود که این حرکت بهترین حرکت گروهی بازیگران بود قابل توصیف است. <<<تماشاگرانی که از اول تا آخر نمایش به همه صحنه ها میخندیدند (در صورتیکه کمتر نکته خنده داری در نمایش دیده میشد) در این صحنه کوچکترین واکنشی نشان ندادند.>>> (در اجرای اخیر تماشاگران زیاد نخندیدند و نشان می دهد طی این ده سال فرهنگ تماشاچیان تئاتر مقداری بالا رفته است.) همین نشان میدهد این یک صحنه با باقی صحنه ها متفاوت است. اصولا ترسیدن عده ای آدم بزرگ و بالغ از یک عروسک خنده دار است. اما ترکیب دینامیک صحنه و موسیقی و نور این صحنه را کاملا وحشتناک کرد.

حرکات بدن بازیگران خصوصا حرکات پدر از دیگر عواملی است که ترس و دلهره را به مخاطب القا میکند. عبور یک راکت تنیس با سرعت زیاد از فاصله چند سانتیمتری بینی بازیگر دیگر به تنهایی و به خوبی دلهره آور است. اینکه یک خانواده دور یک میز نشسته اند و با خواهری که وجود ندارد حرف میزنند و حتی حرفهایش را نیز میشنوند باز میتواند عاملی برای انتقال هیجان و دلهره به مخاطب باشد.

مسئله دیگری که نشان دهده اکسپرسیونیسم قوی این نمایش است این است که اگر درست به این نمایش نگاه شود (نه با دید یک نمایش کمدی و خانوادگی) در اکثر صحنه ها همان حسی که خانواده دارد تماشاگر هم باید داشته باشد. همین انتقال صحیح احساسات به مخاطب بزرگترین نقطه قوت هنری نمایش است و به اعتقاد من هدف هنر چیزی جز انتقال احساسات به مخاطب نیست.

به شخصه از دیدن این اثر بسیار راضی هستم و بهترین کاری بود که امسال دیدم و به آن امتیاز <<<7.5>>> از 10 را میدهم. (اجرای اخیر شایستگی 9 را هم دارد)
اولا که خیلی خیلی بابت نقد کاملتون ممنونم.
من اجرای قبلی رو ندیده بودم متاسفانه ولی شما از معدود نفراتی هستید که اجرای جدید رو بیش از قلبی دوست داشتید. جالب بود برام.
۲۶ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نقدی جدید بر تئاتر خانه وا ده (قسمت اول)


مطلب زیر را در سال 93 نوشتم. امسال که مجددا این نمایش را دیدم با بخش های زیادی از آن موافقم. بخش هایی هم نه. در کل به نظر نمایش خوبی است که همان امتیاز 5 که سال 93 به آن دادم را امسال هم می گیرد. قسمت هایی که داخل <<<>>> قرار گرفته قسمت هایی است که درباره نمایش فعلی مصداق ندارد. ممکن است نظر من تغییر کرده باشد، ممکن است نمایش تغییر کرده باشد. توضیحات جهت تغییر مطلب را داخل پرانتز نوشته ام.

---------------------------------------------------------------------------------

سال 1391 نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید"
برنده جایزه اول کارگردانی ، اول طراحی صحنه ، اول متن ، تقدیر بازیگری مرد و کاندیدای ... دیدن ادامه ›› بازیگری مرد از بخش مسابقه سی امین جشنواره بین المللی تئاتر فجر

<<<تئاتر خانواده پارامترهای بسیاری را از خلاقیتهای این اثر برداشت کرده است.
به جرئت میتوان گفت کل دینامیک صحنه برداشت شده از نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" بود.>>> (اینبار به نظرم دینامیک صحنه چندان ارتباطی با تئاتر "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" ندارد. ممکن است دینامیک صحنه را کارگردان تغییر داده باشد) البته هنوز هم کارگردانی چنین اثری بسیار سخت است. در قیاس با اثر خانم زندی نژاد این نمایش نقشهای بسیار قوی تری داشت که کار بازیگران را بسیار سخت میکرد. اما تک تک بازیگران از ایفای نقش به خوبی برآمده بودند.
سختترین نقش متعلق به پدر با بازی محمد علیمحمدی بود که به خوبی از پس آن برآمده است. استفاده کارگردان از <<<میمیک چهره اسماعیل گرجی>>> (بازیگر تغییر کرده است. استفاده چندانی هم از میمیک چهره به نظرم نرسید.) در نقش پسر بزرگ قابل تقدیر است. معمولا در تئاترها به میمک چهره توجه نمیشود و این نشان دهنده جزئی نگری کارگردان است.
گروه بازیگری به طورکلی بسیار هماهنگ عمل میکنند و علت موفقیت این تئاتر اول بازی هماهنگ و خوب بازیگران است.

<<<نمایشنامه دارای پارامترهای زاید و بی سلیقه ایست. استفاده نادرست و کم سلیقه از موسیقی فیلم Kill Bill در هنگام تغییر پرده نمایش یکی از این پارامترهاست. میتوانید قسمتی از سوت زدن در این فیلم را از لینک زیر بشنوید:
http://www.dearlindal.com/wp-content/uploads/2009/03/kill-bill-soundtrack-twisted-nerve-kova-kill-bill-whistle.mp3
باتوجه به اینهمه تمرین و وقت گذاشتن گروه برای اجرای حرکات منظم و هماهنگ حیف بود که این آهنگ به آن شکل بی سلیقه کات بخورد!>>> (در نمایش اخیر مشکلی در اجرای موسیقی نبود. بی سلیقگی هم دیده نمی شد)

<<<همچنین الزامی در فلش بک زدن های لحظه ای نبود. در نمایش "به مراسم مرگ داداش خوش آمدید" فلش بک ها دقیقا به همین شکل ریویند (Rewind) اجرا میشد با این تفاوت که در آن نمایش دیالوگ ها و نمایش دیگری پس از ریویند اجرا میشد که بر اساس موضوع نمایشنامه مرتبط بود اما در نمایش خانواده پس از ریویند دوباره شاهد همان صحنه ها و همان دیالوگ ها هستیم و به طور کلی موضوعیت در نمایش هم نداشت. به نظر میرسد کارگردان تمایل به اجرا و تجربه چنین تکینیکی در صحنه را داشته و آنرا اجبارا به نمایشامه اضافه کرده است.>>> (در اجرای اخیر حرکات شبیه ریویند نبود و این قسمت نیز دیگر مصداق ندارد.)
اما منهای <<<نقشهای سنگینی>>> (نقش ها سنگین نیست، بازی ها و طراحی حرکات سنگین است) که در نمایشنامه پردازش شده بود دو نکته مهم در آن وجود داشت که نقاط قوت نمایشنامه محسوب میشوند.

مهمترین نقطه قوت نمایشنامه رفتن افراد خانواده لب پنجره و مشاهده هواپیما بود. این قسمت مشخصا برای مخاطبین خاص و نکته سنج طراحی شده است. افراد خانواده با چشم بسته لب پنجره میروند و بعد ازینکه چشم باز میکنند هیجان زده میشوند و به جلو حرکت میکنند. اصولا اگر پنجره ای وجود داشته باشد افراد خانواده باید از آن به پایین پرت شوند اما این اتفاق نمی افتد و همینجاست که گره مهم در ذهن مخاطب شکل میگیرد. مخاطب تنها با دنبال کردن نمایش است که متوجه میشود نه تنها هواپیمایی وجود نداشته حتی پنجره ای هم وجود ندارد.

نقطه قوت مهم دیگر در نمایشنامه مسئله میز است. پسر بزرگ میگوید میز هم وجود ندارد. در صورتیکه مخاطب دارد میز را به عینه میبیند. اینجا دو تفسیر پدید می آید:

1- میز وجود دارد اما پسر بزرگ دیگر همه چیز را تخیلی میپندارد. این تفسیر میتواند درست باشد. در طول نمایش و پس از تغییر هر صحنه میبینیم یکی از کاراکترها فریز شده و هنوز در قسمت قبلی نمایش مانده است. این مسئله و خیال پردازی شدید خانواده میتواند موجب از همگسیختگی مرز بین واقعیت و خیال شود و پسر بزرگ خانواده میز واقعی را هم تخیلی بپندارد.
2- میز وجود ندارد و پسر بزرگ خانواده درست میگوید و این تماشاگران هستند که دچار تخیل شده اند و در صحنه میز میبینند. به شخصه علاقه بیشتری به این تفسیر دوم دارم!
دکور صحنه نمایش به شدت با مفهوم آن سازگار است. صحنه نمایش خالی است. هیچ چیز در صحنه نیست جز یک میز. حال فرض کنید همان میز هم در واقعیت نباشد و ساخته و پرداخته تخیل تماشاگر باشد!!

ممکن است تفسیر های فلسفی بر این نمایش شده باشد که نمی تواند بی ارتباط باشد اما مقصود اصلی نمایش چیزی فارغ از فلسفه است. اگر از دیدگاه رئالیسم و ایدئالیسم به موضوع نگاه شود باید به این نکته توجه کرد که در ایدئالیسم مسئله اصالت و ذات مطرح است نه عرض و از اینجا نتیجه گرفته میشود آنچه در خارج وجود دارد در حیطه شناخت انسان قرار نمیگیرد نه اینکه وجود ندارد. علاوه بر این نمایش به مسئله مهم "من" و "غیر من" در حوزه ایدئالیسم نمیپردازد. بنابراین موضوع نمایش از فلسفه بسیار دور است و بیشتر به روانشناسی خانواده پرداخته است. این مسئله با توجه به اثر قبلی این کارگردان نیز بیشتر قوت میگیرد.

در عرصه روانشناسی نیز بیشتر به روانشناسی خود خانواده پرداخته شده است تا روانشناسی ارتباطات خانواده. نکته ای که بسیاری از روانشناسان هم از آن غافل می مانند. مشاورین خانواده عموما در تلاش اند با ایجاد روابط مستحکم بین اعضای خانواده کیان خانواده را حفظ کنند. در صورتیکه موجودیت خانواده به طور مستقل نیز حائز اهمیت است. برای مثال در جامعه شناسی خانواده مکان زندگی افراد خانواده یک پارامتر مهم در موجودیت خانواده است. حال روابط اعضای خانواده هرچقدر هم محکم باشد پراکندگی مکانی این استحکام را از بین خواهد برد.
نمایش خانواده نیز به یکی از همین پارامترهای جزئی پرداخته است. اینکه هر خانواده ای ویترینی برای خودش میسازد که ممکن است بسیاری از قسمتهای آن واقعیت نداشته باشند و از طرفی از یکسری واقعیات نیز فرار میکند.
اینکه چنین رویکردی در خانواده صحیح است یا نه در نمایش اشاره ای بدان نشده است. به نظر میرسد که کلیت نمایش مدافع خیال پردازی است چون انکار آن منجر به از هم گسستن روابط خانواده شد اما از طرف دیگر ورود خواهر به جبهه واقعیت گرایی و دعوا کردن پدر و پدربزرگ به صورت همزمان با خواهر خیالی نیز به نقد مسئله خیالپردازی می پردازد.
چقدر خوب است که نویسنده اقدام به نظریه پردازی نکرده است. نمایشنامه وجود یک حقیقت در هر خانواده ای را عنوان میکند، چیزی که همه نسبت به وجود آن اتفاق نظر دارند.اما از بیان راه حل یا تقبیح و تمحید مسئله دوری میکند و خودش را وارد مسائل غیرهنری نمیکند.

<<<از مشاهده عکس هیتلر بر روی بروشور نمایش نیز شگفت زده ام! چراکه بسیاری از دیدن آن دیکتاتور مآبی پدر را برداشت میکنند. در کاراکتر پدر خانواده چندان هم دیکتاتوری مشاهده نمیشد. احتمالا برداشتهای اینچنینی از جانب افرادی بشود که تصور خاصی از یک پدر دیکتاتور ندارند.>>> (بروشور نمایش عوض شده است که مشخص است و مساوات سعی کرده تئاتر نه چندان موفق "بی پدر" را به این شکل ادامه ای بر خانه وا ده جا بزند.)
اتفاقا یکی دیگر از ساختارهای خوب و مهم نمایشنامه عدم درگیری با شخصیت مثبت و منفی است. نویسنده به خوبی این ساختار قدیمی و رایج را شکسته است و خودش را اسیر خوب و بد نکرده است.
بنابراین دیکتاتور پنداشتن پدر و خراب کردن همه کاسه و کوزه ها سر او نه تنها کمکی به مفهوم اصلی اثر نمیکند بلکه نقش یک نکته منحرف کننده را نیز میتواند بازی کند.

(به دلیل محدودیت کاراکتر ادامه مطلب در پست دیگری منتشر میشود)
روزگارانی بود که یک مرد بت می‌شکست.
قلمی داشت که آتش روزگاران را سرد،
و گلستان می‌کرد.
ابراهیم بود، ابراهیم که معجزه می‌کرد.

در دل شب، ستاره‌ای خاموش شد
در غربت، قلبی از تپش افتاد
طنزپرداز دل‌ها، رفت
تنها، با دلی پر ز اندوه

در سرزمینی دور، غمگین
یاد وطن، در دلش شعله‌ور بود
قلمش، پر از شور بود و زندگی
دلش، ... دیدن ادامه ›› پر بود از درد و رنج

سکوت شب‌های غمگین و روزهای تاریک را
نطق پیش از دستورش می‌شکست.
با چهلستون هایی که خالی از رقص شدند در بیستون،
لبخندهای ما بود که به هم می‌پیوست.

ابراهیم که تلخی حقیقت را شیرین،
ابراهیم، آن ابراهیم که معجزه می‌کرد،
با لبخند و شور و عشق،
ستاره‌ای شد و پرواز کرد.
امیرمسعود فدائی و سپهر این را خواندند
مریم اسدی، رویا و هما م این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک اجرای منسجم، روان و به یاد ماندنی (قسمت اول)

به عقیده بسیاری از بزرگان هنر و هنرپژوهان یکی از نقطه ضعف های هنر ایران عدم تجربه دوره کلاسیک و جهیدن به دوران مدرن است. برخی حتی پا را فراتر گذاشته و معتقدند ما حتی دوران مدرن هنر غرب را هم تجربه نکرده ایم و ناگهان با پست مدرنیسم و اوانگاردیسم قرن بیستم مواجه شده ایم. هرچه باشد هدویگ کلاسیک نیست. نمایشنامه در دورانی روایت می‌شود که ممکن است گول بخورید و از شکل و ظاهر طراحی لباس خیال کنید با اجرایی کلاسیک طرف هستید. اینطور نیست. هم نمایشنامه اصلی مدرن است. هم دستکاری های نادر برهانی مرند آنرا مدرن تر و حتی اندکی پست مدرن کرده. هم اجرا مدرن است. دلیل اصلی مدرنیسم عمق و نفوذ روانشناختی شخصیت های نمایشنامه است. دلیل دیگر پرداختن به اخلاقیات و نقد ارزش های اخلاقی جامعه است. نمایشنامه نشان می‌دهد راستگویی و حقیقت تا چه اندازه می‌تواند کثیف باشد. هرجا نقد سنت باشد با مدرنیسم طرف هستیم. در نهایت بی پرده گویی روابط زناشویی و خانوادگی نیز از ویژگی های یک اثر مدرن است.

نمایشنامه اصلی که مدرن است. برهانی مرند مدرنیسم را حفظ کرده و خیلی کم پیش آورده. خط خوردگی های ذهنی هدویگ کمی جلوتر از مدرنیسم است. برهانی مرند نمایش را وارد این خط خوردگی ها نمی‌کند. اصالت مدرن اثر را حفظ کرده است. احساس نمی‌کنیم که هدویگ هذیان می‌گوید. قادر به تشخیص واقعیت از خط خوردگی ... دیدن ادامه ›› ها هستیم. روایت در نمایشنامه اصلی از نظر زمانی خطی است که روایت خطی یک ویژگی کلاسیک است. اما برهانی مرند مقداری بازی های زمانی دارد. اما باز هم این بازی های زمانی چندان نیست که اثر را از اصالت خود خارج کند. اصل داستان هنوز خطی روایت می‌شود و صرفا راوی که هدویگ باشد در زمان سفر می‌کند. استفاده از ویدئو پروژکتور هم در اجرا رنگ و بوی مدرن را حفظ می‌کند. تا اینجا همه چیز س جای خودش است. اما هنرمندانه ترین تفاوت نسبت به مرغابی وحشی نیز به نظر من آنجاست که ماجرا در نمایشنامه برهانی مرند از زبان هدویگ بیان می‌شود. چرا؟

ظرافت خاصی در اینجا به کار رفته است. باید یک تبریک از ته دلم به نادر برهانی مرند بگویم. نمایشنامه اصلی در دل خودش دعوای فلسفی رئالیسم و ایده آلیسم را دارد. نمایشنامه اصلی در سبک رئالیسم اجتماعی نوشته شده است اما در دل خودش منتقد رئالیسم است. می‌گوید هر راست نباید گفت. زندگی خانواده ای که بر پایه دروغ است را می‌ستاید. نادر برهانی مرند هم یک تغییر کوچک، ظریف و هنرمندانه در نمایشنامه اصلی داده است و آنرا از سبک رئال خودش خارج کرده است. در رئالیسم راوی خاصی وجود ندارد همانطور که نمایشنامه ایبسن هم راوی ندارد. اما نمایشنامه برهانی مرند راوی دارد. راوی ای که دلش می‌خواهد خاطرات را طور دیگری به یاد بیاورد. اما در نهایت با خط خوردگی حقیقت و رئال را میگوید. خیلی با ظرافت از فضای رئال خارج شدن، تقبیح رئالیسم را کردن اما پایبندی به رئالیسم نمایشنامه اصلی و تکرار همان حرف نمایشنامه که مگر این رئال و این واقعیت چیست که باید ارزش باشد؟ آن هم وقتیکه می‌تواند اینطور همه ی یک خانواده را از هستی ساقط کند؟ و زیباتر اینکه بابت حفظ رئالیسم و بیان واقعیت به هدویگ جایزه می‌دهند... احسنت و درود بر شما آقای برهانی مرند و جا دارد من مجددا اینجا ایستاده شما را تشویق کنم. فضای سیال قضاوت اخلاقی در نمایشنامه اصلی را به قضاوت و داوری برای داستانی که هدویگ نوشته کشانده و آنجا هم جایزه را به واقعیت می‌دهد. همانطور که در نمایشنامه اصلی نیز کسی گرگرز را متهم نمی‌کند و او سرش را بالا گرفته که دارد واقعیت را می‌گوید. هرچند در نامه ای که به هدویگ نوشته اعتراف می‌کند که کار اشتباهی کرده اما این حرف را دارد سالها بعد میزند. سال ها بعد که دوران رئالیسم گذشته و دیگر واقعیت را گفتن آن اعتبار زمان ایبسن را ندارد. اگر با تاریخ هنر غرب آشنایی داشته باشید به شدت از این بازی برهانی مرند و دستکاری های هنرمندانه اش لذت می‌برید.

انسجام در اجرای این نمایشنامه بیش از هرچیز مدیون یک نمایشنامه قوی و درامی منسجم اثر هنریک ایبسن است. برداشت آزادی که از این نمایشنامه شده توسط نادر برهانی مرند نیز منطبق و همسو با محتوای نمایشنامه اصلی است: خط خوردگی!

خط خوردگی ها و زنده بودن هدویگ و تعریف کردن ماجرا از زبان خودش و روبرو شدن خودش با نوجوانی اش برداشت های برهانی مرند از نمایشنامه "مرغابی وحشی" ایبسن است. در نمایشنامه اصلی هدویگ در اثر شلیک به خودش می میرد. "مرغابی وحشی" نمایشنامه ای کلاسیک است در سبک رئالیسم که به سبک دوره ی خودش یک پایان مشخص دارد: هدویگ می میرد و یالمار تحت تاثیر این واقعه گذشت می کند. این نمایشنامه تقریبا در دوره ای نوشته شده است که سمبولیسم در حال اوج گرفتن است. به همین دلیل استفاده از نمادها در نمایشنامه رواج دارد. مهم ترین نمادها مرغابی وحشی، جنگلی که انتقام می گیرد و کم بینا بودن هدویگ است که در اجرای نمایش نیز حفظ شده است. اما در برداشتی پست مدرن برهانی مرند پایان بندی را مبهم کرده است. اولا این جینا است که کشته میشود. ثانیا پس از مرگ جینا مشخص نمیشود که یالمار گذشت می کند یا خیر؟ از روی تابلوی عکسی که با نورپردازی در آخرین صحنه دیده می شود ممکن است بشود گفت که گذشت کرده است. اینجا اندکی ابهام وجود دارد. شاید اضافه کردن این ابهام مهم ترین وجه پست مدرن شدن این نمایشنامه باشد. چون در نمایشنامه اصلی هم گذشت کردن یا نکردن یالمار اهمیتی ندارد. اصل موضوع، مضمون و محتوای نمایشنامه چیز دیگری است که ایبسن به سبک دوره خودش پایانی برای آن در نظر گرفته. بدون چنان پایانبندی هم اصل محتوای اثر حفظ شده و صرفا سبکی پست مدرن به خودش گرفته است.

دروغ یا حقیقت؟

آیا تابحال شده مثل دیالوگ معروف در فیلم بزرگراه گمشده ساخته دیوید لینچ دلتان بخواهد خاطره ها را آنطور که دلتان می خواهد به یاد آورید؟ نمایش هدویگ چنین وضعیتی را نمایش می گذارد. هدویگ بخش هایی از خاطره ها را طور دیگری که مطلوب اوست به خاطر می آورد اما هنگام نوشتن آنها را خط خطی می کند. هدویگ در نمایشنامه برهانی مرند همان درگیری را که محتوای نمایشنامه ایبسن است درون خودش دارد. مثلا دوست دارد پدربزرگش اکدال را طوری به خاطر بیاورد که به او احترام می گذارند. دوست دارد مادرش حقیقت را به پدرش نگوید. دوست دارد وارد خاطره هایش شود و آنها را تغییر دهد. به شخصیت های خاطراتش دیالوگ ها را دیکته می کند.

احتمالا ادامه دارد...
هیچ چیز در این نمایش عالی نیست. اما همه چیز سر جای خودشه. بالاخره یک کار خوب و بی عیب و نقص.

ویرایش: با تشکر از تیوال و گروه اجرای نمایش که به شعور مخاطب احترام گذاشتند و نظرات بدون بررسی شدن منتشر می‌شود.
تیوال عزیزم ببین کارت به کجا رسیده که بابت هاید نشدن پیام‌هامون ازت تشکر می‌کنیم :)))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی بسیار درهم، ول، شعارزده و در مجموع ضعیف.

چرا درهم؟

آقای رضا یزدانی یک آهنگ دارد به نام میعادگاه که در آن مشخص است ترانه سرا نقشه جهان را جلوی خودش گذاشته و کل دنیا را با هم قاطی کرده و شعر گفته! دیوار چین و اهرام مصر و جاکارتای اندونزی و برج ایفل و آبشار نیاگارا و خلاصه کل دنیا رو در هم ریخته و هنر خودش رو نمایان کرده! حسی که در این ترانه و آهنگ وجود دارد یک صدم آهنگ تهران ویگن یا آذربایجان استاد بنان نیست. منظور اینکه جهت خلق زیبایی و ایجاد حس در مخاطب لازم نیست کل دنیا را با هم قاطی کنیم. شما یک ترانه زیبا درباره تهران بسرایید لازم نیست مخاطب را در هر بیت از شعر خودت ببری به یک جای دنیا که نه دیده و فقط در حد اسم شنیده و هیچ حسی هم به آن ندارد!

هر پرده ای از نمایش اینک انسان هم به همین شکل قیمه ها را در ماست ها ریخته است! یک جا سخن از مکبث به میان می آید، یک جا سخن از نیچه! ناگهان ... دیدن ادامه ›› مرثیه ای برای ایگناسیو را میخوانند در سوگ مسیح! و دیالوگ هایی دم دستی که مشخص است نویسنده حداقل در نیچه به هیچ عنوان عمیق نشده است. به نظر می رسد جناب نعیمی در همان سقراط گیر کرده و فلسفه را جلو نیامده تا بداند منظور دقیق نیچه از جمله ی "خداوند مرده است" چیست؟! همچنین یک افسانه را که نیچه هنگام مرگ انجیل در دست داشت را در نمایشنامه وارد کرده است. بگذریم ازینکه در دکور هم پرسپکتیو داوینچی نیز در این آش هفت بیجار ریخته شده است!


شخصیت پیلاطس را می توان به مکبث ارتباط داد. حداقل در شکاکیت این دو شخصیت بسیار به یکدیگر نزدیک هستند. یکی تحت تاثیر فشارهای همسرش قرار دارد و دیگری تحت تاثیر فشارهای جمعیت و کاهنان یهودی. هر دو هم از عواقب انتخاب خود می ترسند. چقدر خوب و زیبا می شد که این نمایش به جای اینکه حول محور موعظه های تاریخ مصرف گذشته ی مسیح باشد بر محور پیلاطس و درگیری های درونی اش به مانند مکبث بود. هرچند چنین چیزی در اناجیل دیده نمی شود و ادبیات انجیلی متعلق به دورانی است که آن ترس ها و درونیات مکبث شکسپیر جایگاهی در متون نداشت. نویسنده اگر میخواست خلاقیت به خرج دهد می توانست پونتیوس را شخصیت اصلی قرار دهد و با استفاده از جریان سیال ذهن به درگیری های درونی او بپردازد. این خودش یک نمایشنامه یونیک می تواند باشد که به پونتیوس پیلاطس پرداخته است. اما خلاقیتی که به کار گرفته شده مدل خلاقیت های این روزهاست که همه چیز را با هم ترکیب می کنند و شتر گاو پلنگی تحویل می دهند که نه شتر است نه گاو نه پلنگ! چندان هم علاقه ای ندارند که وارد همین فاز مکبث گونه بشوند چون اگر زیاد مساله درونی شود دیگر نمی توانیم شعارهای سیاسی خود را بدهیم.

خیلی دوست دارم آقای نعیمی به ما توضیح بدهید که "رانی با شاخی مصیبت بار، در ساعت پنج عصر" چه ارتباطی با مسیح دارد؟ کلا این مرثیه که لورکا آنرا برای مرگ رفیق گاوبازش سروده را چطور به مسیح ربط می دهید؟ به نظر من ارتباط این دو در همان اندازه ی ارتباط جاکارتای اندونزی و برج ایفل در ترانه میعادگاه است. مگر اینکه صاحب اثر یا افراد دیگر بتوانند بنده را از این ناآگاهی برهانند.

چرا ول؟

نمایشنامه انسجام ندارد. به شدت وابسته به دانش و حس خارج از متن مخاطب نسبت به مسیح است. یعنی اگر کسی باشد که نداند مسیح کیست ذره ای این نمایشنامه رویش اثر نمی گذارد. تمام حسی که میگیریم را مدیون حس قبلی خود نسبت به مسیح هستیم و این نمایش تلاش چندانی برای برانگیختن حس ما نسبت به مسیح ندارد. به همین دلیل هم پس از مرگ مسیح و محکومیت او به مصلوب شدن تراژدی شکل نمی گیرد و آنجا باید شاملو با آن صدای پر از حسش بیاید که بتواند حسی در مخاطب ایجاد کند.
در حقیقت نویسنده و کارگردان روی حسی که خود ما داریم حساب کرده است و به جای اینکه سعی کند فضاسازی کند حس نمایش را رها کرده و به خود مخاطب و حسش نسبت به مسیحی که میشناسد سپرده است. با اینحال نویسنده باهوش است. می داند مخاطبان عمدتا همه چیز را همینطور سطحی می دانند. یک "خداوند مرده است" برایشان می گوییم و حس پوچگرایی نیچه را به ایشان منتقل می کنیم! ابراهیم نبوی زمانیکه ایران بود یک سخنرانی داشت و میگفت مردم ایران سه جمله قصار را خیلی خوب حفظ هستند: "بودن یا نبودن" از شکسپیر ، "دین افیون توده هاست" از مارکس و "خداوند مرده است" از نیچه! یعنی بیست و چند سال پیش هم ابراهیم نبوی پی برده بود که استفاده از این این جملات قصار در ادبیات ایران چقدر کلیشه ای و بی معنی شده است و البته که این کلیشه ها تمامی هم ندارد.

چرا شعار زده؟

نویسنده و کارگردان با استفاده از آشفتگی زمانی سعی دارد بگوید که من دارم این ماجرا را برای زمان حال بیان می کنم. همه می دانند که عینک و ساعت در دوره مسیح اختراع نشده است. مکبث شکسپیر 17 قرن بعد از مسیح نوشته شده و نیچه متعلق به قرن 19 است و الخ. در طراحی لباس پیلاطس هم این موضوع مشهود است. این قسمت از انجیل به وضوح شریعت را در مقابل معنویت یا دین واقعی قرار می دهد. به نوعی دارد می گوید اسلام به ذات خود ندارد عیبی. این واضح ترین شعار نمایشنامه است. اینکه این شعار درست است یا غلط بحث دیگری است. اینکه مسیح را بیاوریم در قرن 21 و تلاش کنیم که او را به عنوان نماد صلح و دوستی و عشق و نیکی به مخاطب معرفی کنیم یک شعار توخالی است. یک نوجوان تازه بلوغ یافته هم اگر امروز اناجیل را بخواند این دیالوگ ها به نظرش مشتی شعار می آید. در این خصوص کاری هم نمیشود کرد. چون متن اصلی انجیل را که نمی شود تغییر داد و مسیح چیزهای دیگری بگوید! مسیح این نمایش همان چیزهایی را میگوید و همان موعظه هایی را میکند که مسیح انجیلی میگوید. مجددا اینجا هم به این نتیجه میرسیم که شاید بهتر بود نقش مسیح در این نمایشنامه کمتر میشد که از این شعارزدگی فاصله گرفته شود.

جمع بندی

اثر در مجموع ضعیف است و ضعف اصلی را از نمایشنامه میگیرد. کارگردانی تلاش کرده چیزهایی به کل اثر اضافه کند که مقداری دینامیک صحنه و بیان بازیگران هم به آن کمک کرده. در نمایشی که بخش اعظم آن دیالوگ است استفاده از میکائیل شهرستانی با فن بیان بسیار قوی در انتقال حس بسیار موثر است. همچنین بازی عزالدین توفیق در نقش قیافا نیز شایسته تحسین است.
چطور یک تئاتر خوب را پیدا کنیم؛ یا بحران هویت تئاتری چیست؟

به منظور پیدا کردن یک تئاتر خوب به سایت تیوال می روید. برگه های مختلف تئاترها را باز کرده و نظرات مخاطبان را می خوانید. با برگه ای مواجه میشوید که همه نظر داده اند: "عالی، بی نظیر، حرفه ای، لذت بردم". فقط یک نفر نوشته است: "بنده ی حقیر با عنایت به اینکه از هنر والای تئاتر هیچ نمیدانم، از این تئاتر زیاد لذت نبردم (لذت بردم اما کم) و نتوانستم از سرچشمه ی هنر استاااااااد جرعه ای محظوظ گردم"

به خودتان می گویید این همه آدم که اشتباه نمی کنند. پس بلیط تئاتر را می خرید.

بعد از دیدن نمایش درحالیکه دارید از سالن بیرون می آیید خانمی جلوی شما را می گیرد و درحالیکه دارد صدای شما را ضبط می کند یا شاید هم از شما ... دیدن ادامه ›› فیلم بگیرد از شما می پرسد: "چطور بود؟" در این لحظه شما دچاربحران هویت تئاتری می شوید. نمی دانید بین فرد و جامعه باید کدام را انتخاب کنید؟ بین سوسیالیسم و لیبرالیسم؟ بین علم و دین؟ بودن یا نبودن؟ربنای شجریان یا ربنای امیر تتلو؟ یادتان می افتد که در هنگام خرید بلیط به خودتان گفتید: "این همه آدم که اشتباه نمی کنند" دچار مغلطه ی توسل به اکثریت می شوید و با یک لبخند مصنوعی می گویید: "عالی، بی نظیر، حرفه ای، لذت بردم" و به راه خود ادامه می دهید.

تا رسیدن به منزل همینطور با خود کلنجار می روید: "آیا این منم که نمی فهمم؟ بقیه نمی فهمند؟ چطور ممکن است همه لذت ببرند و من نه؟! سوسیالیسم؟ لیبرالیسم؟ بودن؟ نبودن؟"

به منزل که می رسید از فرط سرخوردگی فورا خود را روی تخت خواب می اندازید و پتوی اجدادی که به شما به ارث رسیده را روی خود می کشید. این پتو یک خاصیت جادویی دارد که زیر آن روحیه انقلابی َشما فوران می کند. تصمیم میگیرید نظر واقعی خود را در برگه مربوطه تیوال بنویسید. مینویسید: "افتضاح بود، بی سروته بود، کشش نداشت، حالم به هم خورد"

متاسفانه نظر شما پس از بررسی فیلتر می شود و مثل همیشه سرکوب می شوید. از سانسور و حذف نظر خود آشفته می شوید. به خودتان می گویید چطور نظر تمام مجیزگویان منتشر می شود اما نظر من نه؟ پس آزادی بیان چه می شود؟ قصد مهاجرت می کنید. یادتان می افتد که عاشق تئاتر هستید و پس از مهاجرت دیگر خبری از تئاتر نیست. احساس خفگی به شما دست می دهد. مقداری پتو را کنار می زنید که هوایی بخورید و به محض کنار زدن پتو روحیه انقلابی شما فروکش می کند. خاطرتان می آید که در راه منزل دچار شکاکیت فلسفی و بحران هویت تئاتری شده بودید. فکر می کردید فقط شما هستید که از این تئاتر متنفر هستید. خیالتان راحت می شود. متوجه می شوید هزاران نفر دیگر هم مانند شما هستند و سانسور شده اند. پس با آرامش از زیر پتو بیرون می آیید و به روش دیگری برای انتخاب یک تئاتر خوب می اندیشید.
من می گم حالا که این رویه زیاد شده و ما هم نمی تونیم دروغ و راست رو از نظرات تشخیص بدیم، دو تا راه داریم: یا تحریم کنیم و اصلا نظر ندیم یا جور دیگری حرف بزنیم.
مثلا به جای "افتضاح بود و اصلا سمتش نروید"
بگوییم: [بشود که من این صحنه را بروبم].
یا به جای " متن کشش خاصی نداشت"
بگوییم: [بشود که من دست این نویسنده را ببوسم].

و این گونه هم ما خوش حال بشویم و هم...:) ؛))))
۱۷ دی ۱۴۰۳
خب الان شما بعد از این همه سال تئاتر دیدن تونستی راهی پیدا کنی که به امثال منی که کلا 4 ماه هست سراغ تماشای این هنر رفتم پیشنهاد بدی؟
۲۶ دی ۱۴۰۳
Mostafa Ahangari
خب الان شما بعد از این همه سال تئاتر دیدن تونستی راهی پیدا کنی که به امثال منی که کلا 4 ماه هست سراغ تماشای این هنر رفتم پیشنهاد بدی؟
من به تجربه فهمیدم که تئاتر خوب رو نمیشه پیدا کرد. اما تئاترهای بد رو می شه فهمید. از طریق حذف گزینه به گزینه های محدودی میرسیم که ممکنه خوب یا بد باشن. سلیقه هم که مثل همیشه مطرحه
۲۶ دی ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش بامزه ای بود! برخلاف چیزی که نوشته اند برای نوجوانان است. هرچند بعید میدانم نوجوانان امروز بتوانند با همان شخصیت جیم هاوکینز هم ارتباط برقرار کنند، چه برسد به ماجو!

اگر در کودکی رمان جزیره گنج را خوانده باشید احتمالا خاطرات زیادی با آن دارید. این نمایش چیز خاصی به آن اضافه نکرده است. فقط اسم ها عوض شده و داستان همان است. شخصیت ضدقهرمان و جذاب رمان هم به شدت ضعیف شده و از جذابیت داستان کاسته است. لانگ جان سیلور! قطعا جذاب ترین شخصیت رمان است که در نمایش چنین چیزی دیده نمیشود. به جای این شخصیت هم شخصیت جذاب دیگری معرفی نمیشود. بازی آرش نعیمیان در این نقش نیز به شدت ضعیف است. من اجرایی که با بازیگر اصلی (مهدی حسینی نیا) باشد را ندیدم. اما به نظر می رسید در بسیاری از صحنه ها فراموش میکند که باید لنگ بزند. به جز صدای خشن و قد و هیکل چیز دیگری از بازی ایشان شبیه به لانگ جان سیلور نیست! البته معمولا در چنین کارهایی بهانه می آورند که ما اصلا جزیره گنج نیستیم و این شخصیت هم اصلا لانگ جان سیلور نیست و اصغرقلی هست! با این حال جا دارد تکرار کنیم که جذاب ترین شخصیت رمان در این تئاتر نابود شده است و به همین علت از جذابیت کل اثر کاسته شده است.

وقتی یک مدیوم مانند رمان را تبدیل به تئاتر میکنیم قاعدتا باید با استفاده از ظرفیت هایی که تئاتر دارد و رمان ندارد چیزهایی به آن اضافه کنیم. ... دیدن ادامه ›› چیزهایی که به جذابیت اثر بیافزاید. درحالیکه چنین چیزی دیده نمیشود. جذابیت این تئاتر از رمان بسیار کمتر است. تنها حرکت ارزشمند شاید این باشد که برای اولین بار چنین اقدامی صورت می گیرد و در عالم هنر فارسی رمان جزیره گنج به تئاتر تبدیل می شود. این یک تجربه مفید است. طراحی صحنه هنرمندانه است و در خدمت ارائه محتوا نقش ایفا می کند. همچنین این طراحی در خدمت دینامیک صحنه قرار گرفته و به راحتی به پلان های مختلف تبدیل می شود. در صحنه ای که دریا طوفانی می شود بازی بازیگران در کنار سر و صدای زیاد موسیقی هیجان را منتقل می کند. اینجا اگر دکور قابلیت بالا و پایین شدن داشت خیلی بیشتر به انتقال حس کمک می کرد. با این حال هنرمندانه ترین قسمت از تئاتر همین قسمت است. با وجود امکانات کم خوب فضا را خلق می کند و هیجان ناشی از طوفان را به بیننده منتقل می کند. در نهایت این میتواند یک شروع بسیار خوب باشد و ایده بدهد به گروههای دیگر که جزیره گنج های دیگری اجرا کنند و از این حیث قابل تقدیر است.

بهترین بازی را در بین بازیگران خسرو پسیانی دارد. همان پسر ماجراجویی که در ابتدا تاثیرپذیر است اما بالاخره خودش موثر می شود. با وجود تلاش خوب و موفق بازیگر، در نمایش یک مساله بسیار مهم و جذاب درنیامده است: ارتباط لانگ جان سیلور و جیم. این مساله مهمترین وجه رمان است. لانگ جان سیلور شرور در جیم نوجوانی خودش را می بیند. همچنین بعد از اینکه جیم به کاپیتان اسمولت وفادار می ماند لانگ جان سیلور او را یک فرد مورد اعتماد پیدا می کند در شرایطی که به هیچکس نمی تواند اعتماد کند. هرچند علت های دیگری هم در رمان وجود دارد اما این دو موضوع بسیار مهم در تئاتر فراموش شده است. ما نمیفهمیم چرا لانگ جان سیلور با جیم (یا همان ماجو) ارتباط خوبی دارد و جیم اجازه می دهد که او فرار کند. در خلاصه سازی رمان و تبدیل آن به نمایشنامه به چنین نکاتی که در شخصیت پردازی ها مهم است توجه نشده است. مثلا همان کاپیتان اسمولت از اول می داند که قرار است در کشتی شورش شود و آمادگی برای دفع این شورش دارد اما در تئاتر اینطور می بینیم که کاپیتان کشتی غافلگیر شده است.

با تمام این تفاسیر یک حرکت و تلاش ارزشمند است. به نظر من هدف آتیلا پسیانی هم بیشتر همین بوده. دست به چنین اجرایی زدن یک ریسک بزرگ است که کارگردانان جوان از آن فاصله می گیرند. شاید ایده هایی که در این اجرا به کارگردانان جوان داده میشود به اجراهای دیگر کمک کند و هنر اجرا را پیش ببرد.
کیارش (kiayenabi)
درباره نمایش امان i
یک ایده ی نخ نما از رنج های زنان! وقتی که مردی در کسوت نویسنده از رنج های زنان بگوید و مردی دیگر در کسوت کارگردان آنرا اجرا کند بهتر ازین نمیشود.

ایده بسیار پوسیده و نخ نما است. عده ای زن از رنج هایشان می گوید. همان ایده ای که نمایش هم هوایی هم دارد. فقط آنجا سه زن با شهرتی بیشتر انتخاب شده است و اینجا معلوم نیست این زنان از کجا آمده اند. آنجا بازیگران حرفه ای تری به کار گرفته شده اند. اینجا بازیگران وقتی فریاد میکشند لهجه ی خود را فراموش می کنند! نمونه های دیگر از این دست در سینما مانند حمام دود خواهرانگی است که در آن زنها فقط نشسته اند و حرف می زنند. اینجا هم فقط دیالوگ (در اصل مونولوگ) داریم. اکت دیگری دیده نمیشود. حرکات بازیگران روی صحنه بسیار کند و تکراری است. عنصر اصلی در طراحی صحنه بازیگران هستند که آنها هم حرکات خاصی ندارند. جذابیتی در طراحی صحنه دیده نمی شود. ممکن است هرکس به فراخور برداشتی که دارد تفاسیری از حرکات بازیگران داشته باشد. چیزی نیست که نماد بشود یا در خاطر بماند. کارگردانان عزیز تئاتر ما یک نکته را فراموش می کنند آن هم اینکه مهمترین وظیفه ی ایشان خلق زیبایی بر روی صحنه است. حالا اینکه زیبایی چیست خودش یک دنیا فلسفه دارد اما شلختگی و بی نظمی و کندی صحنه در مجموع یک صحنه ی معمولی خلق کرده است که با بازی های معمولی ترکیب شده و در نهایت قصه هایی که بیان می شود همان قصه هایی است که در هر مجله ی زنانی می توانید بخوانید. یا اگر رمان های فهیمه رحیمی و م.مودب پور را در نوجوانی خوانده باشید نیازی به دیدن این نمایش ندارید و چیزی به آن ماجراهای هولناک مرد دیوصفت و زن نیکوصفت اضافه نمی کند!

ابتذال از سر و روی نمایشنامه می ریزد. من بعد از روبرو شدن با چنین محتواهایی معمولا از خودم میپرسم چه علتی دارد که یک مرد برای حمایت از زنان، ... دیدن ادامه ›› از مردان دیو بسازد؟! اینکه در ایران فمینیسم جنبشی ضد مرد شده و برخی زنان آنرا اینگونه توصیف کرده اند می تواند طبیعی باشد. چرا یک مرد باید ضد مرد باشد؟! مردان این نمایشنامه شش نفری به یک زن تجاوز می کنند! مرد دیگری کودکان را می برد در خرابه و به آنها تجاوز می کند! مرد دیگری شکاک است! مرد دیگری فیلم های زنی را پخش می کند! یک مرد نرمال در این نمایشنامه نیست! هرچند این اتفاقات افتاده اما وقتی همه ی انواع مردان دیوصفت در یک نمایش جمع میشوند، این نگاه نمایشنامه به مرد را نشان می دهد و «ضد مرد» عبارت مناسبی برای توصیف نمایشنامه است. هرچند با توجه به جنبش های اخیر و فضای مبتذل موجود ضد مرد بودن چندان هم چیز بدی نیست و حتی فالوور هم با خودش به همراه دارد! راه حل نهایی هم که خواندن دعای امان عنوان می شود! دعایی که جهت دفع بلا و شر است. به عبارت دیگر می گوید زنان دعای امان بخوانند که ان شاءالله با توکل به خداوند از شر مردان خلاص شوند!

مونولوگ ها مانند نوار قلب مرده است. حداقل دو مونولوگ انقدر یکنواخت بیان می شود که حتی از قابل فهم بودن خارج می شود! یکی از نکاتی که من طی اندک فعالیتم در تئاتر دریافتم این بود که یک اجرا باید طوفانی شروع شود. شما اکثر آثار شاخص مدرن را که ببینید این ویژگی را دارند. چون در عصر مدرنیسم نیاز داریم به یک طریقی مخاطب را از هیجانات دنیای مدرن بیرون بکشیم و به دنیای اثر خود بیاوریم. کارگردان دیگری در یک نمایش دیگر مصاحبه کرده و اعتراض کرده که چرا تماشاگران وقتی به سالن می رسند هنوز چشمشان در گوشی های خود است و از شبکه های اجتماعی و اینستاگرام بیرون نمی آیند؟! این حرف کاملا درست است. تماشاگر در عصر مدرنیته همین است. شمای کارگردان باید تئاترت را طوری شروع کنی که میخکوب شود. اشکالی ندارد اگر اجرای شما از ریتم بیافتد. اما اگر کند شروع کنی تا آخر هم تماشاگر ارتباط نمی گیرد. تئاتر «مردی برای تمام فصول» که بازیگران بزرگی هم داشت از همین مشکل رنج می برد. اجراهای بسیاری از آثار کلاسیک هستند که همین مشکل را دارند. این نمایش هم به همین شکل است. اپیزودهایی دارد که هیجان انگیزتر است اما کار با بدترین قسمت شروع می شود. با بازیگری که احتمالا از ترس دچار لکنت شده و به سختی حرف می زند. تماشاگر بدبختی که از ترافیک و غوغای شهر آمده حالا باید تلاش کند بفهمد این بشر چه می گوید با آن مدل بیان؟! بازیگر بدبخت هم دارد تلاشش را می کند اما موفق نمی شود. روایتش هولناک است اما در جای بدی قرار گرفته است. شاید اگر روایت چهارم را اول اجرا می کردند با توجه به اندک طنز موجود در محتوای آن، یخ تماشاگر زودتر آب می شد و توجهش به سایر اپیزودها هم بیشتر جلب می شد.

در مجموع بی ارزش است و اتلاف وقت. مجددا این مطلب هم در زمانی نوشته می شود که طبق تیوال اجرا پایان یافته است. امیدواریم آثار بهتری از این گروه شاهد باشیم.
درود خدمت شما..

کاملاً مخالفم..
البته در مورد نگاه تان در مورد نمایشنامه...
در مورد اجرا نظر خاصی ندارم...
ولی با توجه به زیست- تجربه مجتبی جدی، به نظرم انتخاب مناسبی بوده مگر اینکه کارگردان دیگری این متن ... دیدن ادامه ›› را اجرا ببرد و به نظرم از امانِ جدی بهتر باشد...
در صورت تمایل به دانستن دلیل مخالفتم، متنی مطول نوشتم و لینک اش را گذاشتم 👇
https://www.tiwall.com/wall/post/362060
۰۷ مهر ۱۴۰۳
امیرمسعود فدائی
کیارش جان با اجازه مخالفم! اجرا از منظر فرم برای من بسیار درست و به جا و در آمده و درجه یک بود. شاید سلیقه و دانش من سطح پائین باشه البته. ولی به هر حال فرم از اون جهت که استاندارد داره میشه ...
تا جاییکه من میدانم فرم به تنهایی نقد ندارد. شما هرطور دیگری هم اجرا کنید اجرای شما یک فرمی به خودش می گیرد. یک کودک را بگذارید رهبر ارکستر که دستهایش را تکان دهد یا یک گربه را روی پیانو رها کنید. اثری که خلق می شود یک فرمی دارد برای خودش. این تناسب فرم و محتواست که ارزشمند می شود.

ضمن اینکه به نظر من تکه تکه کردن اثر نامش فرم و تحلیل فرم نیست. فرم از یکپارچگی این عناصر (مثل بازیگری و طراحی صحنه و لباس و نور و...) به وجود می آید و میشود فرم اجرای تئاتر امان. اینها را جدا جدا کنیم یک اثر خوب نداریم. در تئاتر پدر بازی رضا کیانیان به شدت از بقیه بهتر است. منتها این عدم تناسب بازی ها خودش یک ضعف در فرم می شود. یک چهره ی زیبا ترکیبی زیبا از تناسب اعضای مختلف صورت است. اگر یک گوش را جدا کنیم و بگوییم این گوشش زیباست معنا ندارد. آن گوش در کنار یک بناگوش و چشم و لب و گونه زیبا می شود.
۰۸ مهر ۱۴۰۳
با درود..به نظر اینجانب کار بسیار خوب و درستی بود..بدرود....
۰۹ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی بسیار بد. شاید بدتر ازین نمیشود یک کالیگولا اجرا کرد. هرچند نمایشنامه نقاط قوت خود را چنان دارد که اجرایی چنان ضعیف را با خودش مقداری بالا می کشد. ما که نمایشنامه را خوانده ایم و قبلا چند تا کالیگولا دیده ایم ممکن است از اجرای ضعیف تیم خوابمان نبرد!
 
ضعف اصلی اجرا در بد خلاصه کردن نمایشنامه است. فیلم کالیگولا ساخته تینتو براس به سال 1979 حدود 3 ساعت است. اجرای کالیگولای همایون غنی زاده در تالار وحدت بیش از 2 ساعت است. این اجرا 75 دقیقه شده است. قاعدتا میشود طوری دراماتورژی کرد که در همین مدت زمان هم بشود نمایش را پوشش داد. این خلاصه سازی یا به عبارت بهتر از سر و ته زدن نمایشنامه موجب شده شخصیت ها درست شکل نگیرد. تماشاگر نمیتواند با شخصیت ها ارتباطی برقرار کند. بازی بد میکائیل شهرستانی و سایر بازیگران هم به این موضوع دامن می زند. بنابراین تیم اجرا نباید ناراحت شوند ازینکه عده ای بخواهند وسط نمایش از سالن خارج شوند! هرچند مخاطبان تئاتر همواره انتظار دارند که تماشاگر به احترام تلاش های تیم اجرا بنشیند و اجرا را تا آخر تماشا کند.

از میکائیل شهرستانی هیچوقت یک اجرای موفق و خوب در نیامده و ایشان در طول عمر هنری خود به جز اجراهای رادیویی، هیچوقت نه بازیگر خوبی بوده نه کارگردانی خوب. حتی معمولی هم نبوده که بگوییم برای بدنه تئاتر یا سینمای کشور آثاری تولید کرده. یک گوشه ای را برای خودش گرفته و به دلیل سن زیاد و قدیمی ... دیدن ادامه ›› بودن و البته برگزاری کلاس هایی در حوزه هنر به ایشان استاد اطلاق می کنند! مثل تمام حوزه های دیگر به دلیل قحط الرجالی ایشان با مصطفی عبدالهی و اکبرزنجانپور تیمی میشود که آن اجراها در زمان خودش چشمگیر بوده است. در زمانیکه تئاتر ایران در چهارراه ولیعصر و مجموعه تئاتر شهر خلاصه میشد و جز آن تنها تئاتر سنگلج بود و مجموعه رودکی طبیعتا اینها جولان می دادند. مثل صنایع خودروی ما که توان رقابت ندارند اینها هم همینطور هستند. اکنون فقط قدیمی هستند. برای جامعه ای که آرمانشهرش در گذشته است طبیعتا هرچیز قدیمی خوب است و میکائیل شهرستانی هم قدیمی است. انقدر تئاتر را نمیفهمد که در بلک باکس دکور ثابت طراحی می کند. خودش مدعی است که اجرای من کلاسیک است. درست هم می گوید. منتها یک کلاسیک بد. اجرای کلاسیک با دکور ثابت جایش روی سن است نه بلک باکس. ایده ای در خصوص اینکه تماشاگر دارد از بالا به پایین نگاه می کند ندارد. وضعیت ها طوری طراحی شده که برای سن بهتر است تا بلک باکس. بازیگری اش هم که مثل همیشه یک ضعف اساسی دارد: بازی بدن. ایشان به دلیل اینکه گوینده ی خوبی است و خوب دیالوگ می گوید و صدای گرم و خوبی هم دارد بازی اش در صدا خلاصه شده است. در حالیکه بازیگر تئاتر حس را با بدن منتقل می کند.

این مطلب را در روزهای آخر اجرا عنوان کردم که روی کسب درآمد تیم اثر نگذارد و مانند کاسبان دیگر عرصه ی هنر اینجا حمله ور نشوند که با حرفهایت نان ما را آجر کردی و شخصا آرزو دارم که که تمام عوامل اجرا بیشترین درآمد را در زندگی داشته باشند و متضرر نگردند. هرچند یک نقد کوتاه روی تیوال اثری هم ندارد و حمله ور شدن کاسبان هنر برای این است که تحمل شنیدن مخالفت ندارند. در هر صورت معتقدم اینهایی که بد هستند و توان رقابت ندارند شاید بهتر است بروند در همان رادیویی که با صدایشان خاطره داریم بنشینند و در آنجا که استعدادش را دارند کسب درآمد کنند.
با درود ( این نظر کاملا شخصی ست)نظر شما که کالیگولا فاجعه بود را قبول دارم..و حتی یک اپسیلون اختلاف نظر ندارم..اما در جایی فرمودید که از استاد شهرستانی هیچوقت یک اجرای موفق درنیامده..این کم لطفی ست واقعا من عاشق سینه چاک استاد شهرستانی نیستم.ولی در دوره ای که ما هیچ چیز مثل ماهواره و موبایل و ویدیو در دهه 60و 70 و اویل دهه 80 نداشتیم..این بزرگواران با تاترهای بر صحنه و تله تاتر های تلویزیونی با همه کاستی ها برای ما دوران طلایی رقم زدند..البته در مثل مناقشه نیست(چون مثال خودرو زدید) ولی ایران خودرو زمانی در منطقه تاپ بود 50 سال پیش الان بدترین است قبول... ولی نمیشود دوران طلاییش را کتمان کرد..و ما نسل نوستالژی باز هنوز به افتخار گذشته نمیخواهیم ذهنیتمان خراب شود..البته به استاد شهرستانی سر کالیگولا و برخوردهای بدی که در چند شب با تماشاچی ها داشتند و سخنرانی که بگذریم درست نبود . بسیار گله دارم و ناخرسندم ..اما تاتر با همین اسطوره ها میماند..مگر چند نفر مثل اساتید.استاد محمد.رادی بیضایی و صابری داریم..حرمت امام زاده را متولی نگاه میدارد...ولی در اینکه اسطوره باید همیشه اسطوره بماند و کار الکی بیرون ندهد و از نامش استفاده ابزاری نکند با شما کاملا موافقم...به امید تعالی هنر و تاتر کشور..و زیاد شدن تماشاگران فرهیخته و نکته بین مثل جنابعالی در تمام عرصه های هنر و ادب ایران زمین..
۰۲ مهر ۱۴۰۳
کامران م.
پیش نوشت: عبارات داخل " " از متن جناب کوه پیما وام گرفته شده است. چقدر درست فرمودید که نباید کسی را "به طور کل" نفی کرد. و چقدر اشتباه خواندید متن کیارش را که با وجود تکرار ...
اتفاقا محق هستید کسی هم نگفت نیستید آنان هم بودند.اما جایگاهتون همانست که دیدیم وگفته شد.
۰۳ مهر ۱۴۰۳
علیرضا کوه پیما
اتفاقا محق هستید کسی هم نگفت نیستید آنان هم بودند.اما جایگاهتون همانست که دیدیم وگفته شد.
دروغ چرا، به شخصه خیلی نگران تعیین جایگاهم توسط چون شمایی نیستم، ولی همین که از پاسخ دادن به پرسش صریحم طفره رفتید، خاطرم را از ادامه ندادن بحث به کل آسوده کرد.
موفق باشید.
۰۳ مهر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش خوبی بود. یا به عبارت بهتر متوسط. متوسط بودن یا معمولی بودن خودش یک امتیاز محسوب می شود. ادعای زیادی ندارد و اندازه ی ادعای خودش هم هست. در مورد موضوعات خاص فلسفی حرف نمی زند. همان چیزی است که محتوای رمان است.

نویسنده چیز خاصی به رمان اضافه نکرده است. صرفا رمان کوتاه را تبدیل به نمایشنامه کرده است که کار چندان مهمی نیست. بهتر بود می نوشتند نویسنده داستایفسکی است.

صحنه دینامیک خاصی ندارد. احتیاجی هم ندارد. هم رمان اینگونه است که یک راوی دارد هم تئاتر. برای تئاتری که یک راوی دارد و قرار است یک نفر صرفا حرف بزند دینامیک نداشتن چندان مساله مهمی نیست. اینکه صحنه را در وسط درآورده اند و بازیگر به دور آن حرکت می کند هوشمندانه است. بیشتر فضا را شبیه به یک مهمانی می کند. خصوصا در جاهایی که خطاب راوی به تماشاگران است این طراحی صحنه به ایجاد فضا کمک می کند. در جاییکه خانم نقوی می نشیند از گوشه دیگر سالن دید ندارد. هرچند بیشتر از یک دقیقه از کل تئاتر هم نیست. با اینحال میشد اکت های آن صحنه را به قسمت دیگری از صحنه منتقل کرد که تمام تماشاگران تسلط روی آن داشته باشند.

صابر ابر خوب نقش بازی می کند. نقشش تفاوت دارد با آن نقش های همیشگی. آن بهت زدگی و تعجب ناشی از بروز حوادث که عموما در نقش هایش وجود ... دیدن ادامه ›› دارد اینجا وجود ندارد. با خونسردی ماجرا را تعریف می کند.

سالن متاسفانه صندلی های راحتی ندارد. الحمدلله این نمایش بیشتر از 60 دقیقه نیست. نمی دانم در نمایش های دیگر هم از همین صندلی ها استفاده می شود یا خیر. اگر اینطور باشد نشستن بیش از این روی این صندلی ها سخت است.
یک نمایش فوق العاده و هماهنگ

میزانسن ها و دینامیک صحنه نقش خوبی در القای حس ایفا می کند. طراحی حرکات و صحنه معنادار است و با بازی بدن بازیگران ترکیب شده و صحنه های فوق العاده جذابی را ایجاد کرده است. بازی بازیگران علیرغم نقش های سختی که دارند قابل قبول است. دیالوگ هایی سخت را بسیار روان ادا می کنند. لحن بازیگری که زبان بسته است کم کم قابل فهم می شود و می توان با آن ارتباط گرفت. بازیگران تسلط بسیار خوبی به هنجره خود دارند و صدای خود را به خوبی بین شخصیت های مختلف تغییر می دهند. از تمامی عناصر، نمایشنامه بیشتر خود را نشان می دهد. یک ایده ی جالب و تفسیرپذیر و قابل بحث و گفتگو دارد.

یک تفسیر همان داستانی است که روایت می شود. سه زندانبان که آرزوی زندانی دارند و یک نفر از راه می رسد که از قضا منجم باشی دربار است. منجم باشی آنها را با ورق الخیال یا بنگ به عالمی می برد که در آن زندانبانان تبدیل به شاه سلطان حسین صفوی و وزرایش می شوند. همینجا گریز به نماد زده شده است. توهمات زندانبانان هرکدام میتواند به یک نمادی تفسیر شود و نمایشنامه به صورت نمادین ... دیدن ادامه ›› تفسیر شود.

یک تفسیر می تواند این باشد که زندانبان اصلی (بوالعجب) یک حاکم امروزی است که شرایط کشورش را به مانند دوره شاه سلطان حسین کرده و اسیر خرافات شده است. این حاکم شخصی است که همه را از خودش رانده و احتمالا به مانند پادشاه سیاره ی شازده کوچولو دیگر مردمی ندارد که به آنها حکومت کند. این حاکم شکنجه گر شب و روز از خدا می خواهد که برایش یک زندانی بیاید. زندانی ای که میاید این حاکم را به دوره صفویان می برد و به او نشان می دهد که عاقبت حکومت به سبک شاه سلطان حسین چیست؟ به او چیزهایی را از حکومت صفویان نشان می دهد که برای حاکم امروز درس عبرت شود.

تفسیر دیگر می تواند این باشد که بوالعجب همان شاه سلطان حسین است که در زندان محمود افغان افتاده است. از تمام جلال حکومتش تنها خوی وحشی گری و شکنجه گری برایش مانده ولی کسی هم نیست که او را شکنجه کند. سلطان و وزرایش در زندان هستند و هر سه دچار خیالات اند تا اینکه منجم باشی را هم به زندان می اندازند. منجم با ورق الخیال سلطان حسین را به روزگار خوش سلطنتش می برد و به او نشان می دهد که چه کارهایی کرده که امروز به چاه محمود افغان افتاده؟

در چنین روایت هایی که پای یک عنصر وهم آور در میان است مرز واقعیت و خیال از بین می رود. ممکن است دنیایی که بعد از مصرف ورق الخیال می بینیم دنیای واقعی باشد، ممکن هم هست توهم باشد. حتی حکایت های منجم باشی میتواند راست باشد یا دروغ. بنابراین باز هم بیشتر پای تفسیر به میان می آید و اثر تفسیر پذیرتر می شود.
ده سال است که کسی تئاتر ندیده است...

این نمایش یکی از بهترین آثار نمایشی بود در 19 سالی که تئاتر میروم.

برقراری ارتباط با این نمایشنامه مستلزم داشتن اندکی دانش از هنرهای نمایشی است. اگر نمایشنامه هملت را خوانده باشید بیشتر ارتباط برقرار خواهید کرد. این نمایش آثار مبتذلی را که این روزها با نام کنسرت-نمایش اجرا می روند، نقد می کند. آثاری که نه کنسرت هستند، نه نمایش! چیزی را به خورد مخاطب می دهند که تئاتر نیست و هدف صرفا این است که توجیهی برای دریافت هزینه های گزاف داشته باشند. بلیط ها را از یک ماه قبل پیش فروش کنند و اگر هم کنسل شد بدون قائل شدن ذره ای ارزش برای مخاطب پولش را جلویش ... دیدن ادامه ›› بیاندازند!

اصطلاح کنسرت-نمایش چیزی بود که حدود 10 سال قبل و از نمایش ترانه های قدیمی اختراع شد. تئاتر نبود، کنسرت هم نبود. حس خوب داشت. همان حس خوبی که بعد از نمایش های روحوضی و قهوه خانه ننه قمر داریم! البته که این روزها ثروتمندان برای خریدن حس خوب پول های خوبی میدهند. حس خوب داشت اما هنر؟ در همین تیوال چقدر در خصوص آشی به نام کنسرت-نمایش بحث شد. چقدر صاحبان کنسرت-نمایش ها منتقدین و حتی مدیران تیوال را تهدید کردند که چرا اجازه میدهید چنین حرف هایی زده شود که اثر من خدایی نکرده نفروشد! نگران نباش آقای محترم، تهیه کننده محترم، جامعه انقدر در ابتذال غرق است که ریالی از فروش شما کاسته نمیشود. شما موفق هستید در بازار فروش و حس خوب را خوب می فروشید. خداروشکر که دکان حس خوب شما مشتری برایش صف می کشد. اما اجازه بدهید ما هم هنر بخواهیم. بگذارید عده ای هم متقاضی هنر باشند.

و این نمایش برای آنهایی است که متقاضی هنر هستند...

عده ای جوان چنان با حرارت نقش بازی میکنند که مو بر تن آدم می ایستد! بخش هایی از نمایش به زبان انگلیسی اجرا میشود که قاعدتا عده ی زیادی نمی فهمند. لازم نیست بفهمید. هنر بازیگری در چنان سطحی است که حس افلیا به شما منتقل می شود. در این نمایش حس هملت منتقل میشود و حس افلیا. خیر، آن حس خوبی که دمی شما را از این محنت سرا جدا سازد در این نمایش نیست. اگر حس خوب می خواهید به کنسرت-نمایش بروید. قهوه خانه ننه قمر و فیسپوک 5 در سینمایی دو چارراه آنطرف تر حس خوب و رهایی بخش می فروشد. اینجا حس افلیا به شما منتقل میشود آنجا که در اثر اقدامات هملت به جنون رسیده است. حس جنون به شما دست می دهد. حال بد شما بدتر میشود. حس حقارت شما در اثر سرکوب های سیاسی و اجتماعی تشدید میشود. در زندگی واقعی مدام تراژدی بر روح و روانتان زخم نهاده و مثل خوره روحتان را آهسته و در انزوا خورده و تراشیده و این هملت هم یک تراژدی است و چه کار کنیم که تراژدی است؟ میخواهید کنسرت-نمایشش کنیم؟ میخواهید به بار کمدی آن بیافزاییم؟ والاترین نمونه ی هنر تراژیک است و همین است که هست. هنر است برای مخاطبان هنر.

بخش هایی از این تئاتر، نمایش در نمایش است. درست همانطور که در هملت هم یک نمایش در نمایش داریم و هملت بازیگران دوره گرد را در مقابل مادر و عمویش کارگردانی میکند. دقیقا به همین شکل مسعود دلخواه هم وارد تئاتر خودش شده و دارد بازیگرانی بی نام و نشان، شاید بی نام و نشان تر از آن بازیگران دوره گرد هملت را در مقابل شما کارگردانی میکند. همینجا نشان می دهد که آن دکترای کارگردانی تئاتر برازنده اش است.

شما می توانید به راحتی و در یک جای خوب سالن و بدون اینکه منتظر باز شدن فروش تیوال باشید، بلیط این تئاتر را بخرید، اگر متقاضی هنر تئاتر هستید. لازم نیست صف بکشید. این تئاتر فروش زیادی ندارد. در سالن تئاتر عده ای اطراف شما مدام پچ پچ می کنند و حرف می زنند. حوصله شان سر رفته و خمیازه می کشند. صدای باز شدن چیپس و پفکشان شما را آزار می دهد. عده ای وسط نمایش سالن را ترک می کنند و از جلوی شما رد می شوند.اگر مخاطب هنر تئاتر هستید همینجا به یک سوال اساسی باید پاسخ بدهید: پس ده سال کنسرت-نمایش گذاشتن و کشاندن مردم به سالن های تئاتر چرا فرهنگ تئاتر رفتن را ایجاد نکرد؟ شاید جواب این سوال این است که ده سال است که کسی تئاتر ندیده است...
- چطوره کنسرت-نمایشش کنیم؟ هم کنسرته هم نمایش.

- اتفاقا از نظر ما نه کنسرته نه نمایش!
این نمایش چیزی جز همان خلاصه ای که در بروشور نوشته شده نیست. تمام نقطه قوت اثر در همان چیزی است که لحظه ای به ذهن نویسنده خطور کرده. نمایشنامه شخصیت پردازی ندارد در نتیجه نقش خلق نشده است. بنابراین بازی به آن شکلی که تعریف میشود مفهوم پیدا نمی کند که بگوییم بازی ها خوب است. دو نفر هستند که صرفا با هم دیالوگ رد و بدل می کنند. اکت خاصی هم ندارند. اینکه خانم بهرامی با پای شکسته و عملا با یک پا تحرک دارد قابل تحسین است. اما بازی جایی مفهوم دارد که شخصیت پردازی باشد و نقش شکل بگیرد. به کاراکترها حتی نمیشود تیپ اطلاق کرد. نمایشنامه اصلا برای چنین چیزی نوشته نشده است که بخواهد شخصیت محور باشد و بخواهد تماشاگر با نقش ارتباط برقرار کند. به همین دلیل تلاش های بازیگران جهت برقراری ارتباط مستقیم با تماشاگران هم بی معنا و بیهوده است. صرفا نمایش را قابل تحمل می کند.

دو نفر با هم تضاد ندارند. به جز تضاد در جنسیت تضاد دیگری بین آنها دیده نمیشود که تضاد جنسیتی هم در محتوا عمل نمیکند. یعنی دو طرف تایید کننده هم هستند و هر دو معتقدند که باید سگ را نجات داد یا برایش غذا ریخت. پس نمایشنامه از آن تعبیر سنتی درون که شامل خیر و شر میشود خارج شده است. در ذهن نویسنده کشمکشی بین دو امر تایید کننده هم وجود دارد و مثلا اینطور نشده که یک فرشته و دیو با هم بحث کنند. این در نوع خودش نگاهی جالب است. اینکه علیرغم تایید کنندگی کشمکش هم وجود دارد مجددا قابل تحسین است.

نمایشنامه صرفا یک موضوع دارد و فقط در صحنه عروسکی آخر به محتوا تبدیل می شود. نگاه خاص نویسنده به موضوع تا آن لحظه گنگ است. چیزی که طی یک ... دیدن ادامه ›› ساعت تئاتر دیده میشود همفکری دو کاراکتر است برای بیرون آوردن یک سگ از چاه. این دو حتی تلاش هم نمیکنند. با شوخی هایی که می کنند بیرون آوردن سگ از چاه را تبدیل به یک مساله هم نمی کنند. انگار که دو نفر بیکار کنار یک چاه خورده اند به پست هم و صرفا همفکری می کنند. طبق چیزی که در بروشور نوشته شده به نظر می رسد نویسنده وقتی با این موقعیت روبرو شده مساله برایش بسیار جدی بوده و بسیار تلاش کرده که سگ را نجات بدهد. ما این جدیت و تلاش را نمی بینیم. به همین علت هم آن نگاه خاص اگزیستانسیالیستی آخر نمایش با بدنه اصلی نمایش ارتباط برقرار نمیکند. کسی ناگهان خودش را ته چاه و به جای سگ می بیند که به اندازه کافی برای نجاتش تلاش کرده باشد، نه اینکه صرفا حرف زده باشد و با مساله شوخی کرده باشد. محتوای نمایشنامه آنقدری ابزورد هست که با این حجم از فضای طنز سازگار نباشد.
*انگار که دو نفر بیکار کنار یک چاه خورده اند به پست هم و صرفا همفکری می کنند*
طبق فرمایش خود شما دقیقا همین اتفاق افتاده ، دونفر در مورد موضوعی که نمیتوانند برایش کار منطقی انجام دهند چون چاه بسیار عمیق است و ابزار مناسب ندارند و فقط میتوانند صورت مسئله را مطرح کنند در حال گفتگو هستند چون ایشان یکی از ما هستن مایی که در جامعه مشابه رومانی کمونیستی 1984 زیست میکنیم و همگیمان سوالات را میدانیم اما در مورد عمل یا جوابدهی به این سوالات هیچ کاری نمیکنیم، هیچ مطلق!
بروشور کار جلوی من است نویسنده ذکر میکند که:
این تصویر مرا شگفت زده کرد ، به خصوص در آن لحظه که نمیتوانستم کاری انجام دهم (هر چقدر خم میشدم نمیتوانستم سگ را با دست بگیرم) و ... دیدن ادامه ›› ناگهان احساس حقارت و ناتوانی کردم. این نمایش به وضوح سعی در نشان دادن این ناتوانی در نتیجه حس حقارت حاصله دارد اما برای تلنگر زدن زبان طنز ابزوردگونه را انتخاب کرده و اتفاقا مسئله ای را مطرح کرده که نیاز به تلاش برای اثبات ندارد و با گفتگوی دونفر که از خرده هوشی برخوردارند میتوان فهمید که بیرون آوردن این سگ از عهده آنها خارج است، برای درک استعاره این قضیه شما را به شرایط مثلا انتخاباتی چند هفته گذشته ارجاع میدهم، آیا ما برای حل مسئله انتخاب رئیس جمهور راهی بجز گپ و گفت دوستانه یا دشمنانه بر سر این چاه با هم داشتیم؟ آیا راههای آزموده یا ناآزموده را در حصول نتیجه نمیتوانستیم پیش بینی کنیم؟ آیا برای شکل گرفتن قصه نیاز به شخصیت یا تیپ داشتیم تا بفهمیم بقول نویسنده چقدر ناتوان هستیم؟
۰۶ مرداد ۱۴۰۳
محمد کارآمد
دوست عزیز جمله ای که پاینتر مینویسم نقل قولی از بزرگان است، لطفا شخصیش نکنید و به خودتون نگیرید چون از سبک نوشتارتون مشخص انسان با کمالات و اهل مطالعه و مطلعی هستید، اما جهانبینی من شبیه آدماهیی ...
اتفاقا بهترین مثال را برای ابتذال سیاسی آوردید. برشت و باقی چپ های دنیا بزرگترین عامل ابتذال سیاست در دنیا بودند و هستند. در معنای ابتذال لازم است موشکافی شود. برنامه پرگار یک قسمت ویژه اختصاص داده است به مفهوم ابتذال. اگر علاقه داشتید ببینید.

یکی از معانی ابتذال خوارگرایی است. یعنی گرایش به خوار و خفیف و پست و پیش پا افتاده کردن امور. وقتیکه پزشک متخصص در خصوص یک بیماری نظر می‌دهد این می‌شود تشخیص و درمان و راه درست و علمی حل مساله است. وقتیکه هرکس از هر دکان و بقالی روغن بنفشه تجویز می‌کند می‌شود خوار کردن علم پزشکی. سیاست هم همین است. ما از سیاست بیزار نیستیم. ما می‌گوییم سیاست امری تخصصی است. علم است. فلسفه دارد. حتی اگر همه چیز هم سیاسی اس (که نیست) باز هم متخصص باید درخصوص آن نظر بدهد. وقتیکه سیاست انقدر خوار می‌شود که هر ننه قمری در صف نانوایی و تاکسی صاحب نظر می‌شود این ابتذال ... دیدن ادامه ›› است. همانطور که بیماری را پزشک تشخیص می‌دهد امر سیاسی را هم باید سیاستمدار تشخیص دهد. ابتذال سیاست نهایتا به اینجا رسیده نه فقط مردم عادی در صف نانوایی، که در سطوح بالای مملکت هم بی تخصص ها سیاستمدار شده اند. آقای ظریف بعد از سالها خرابکاری در حوزه سیاست خارجی (که خودش معترف است) می‌شود متخصص ما در سیاست خارجی. افرادیکه در سطوح بالای سیاست قرار دارند حتی الفبای سیاست را نمیدانند. فقط ایدئولوژی دارند و همین. خوب، در سطوح پایین و حتی در میان مخالفان هم وضعیت همین شده.

حالا شما که اهل فلسفه هستید بدانید طبق نظریه هگل اگر همه چیز سیاسی باشد (یعنی آنتی تز نباشد) در اصل هیچ چیز سیاسی نیست. فلسفه سیاسی آرنت هم می‌گوید سیاست مهمترین امر در حیات انسان است. نمی‌گوید همه چیز سیاسی است!
۱۱ مرداد ۱۴۰۳
کیارش
اتفاقا بهترین مثال را برای ابتذال سیاسی آوردید. برشت و باقی چپ های دنیا بزرگترین عامل ابتذال سیاست در دنیا بودند و هستند. در معنای ابتذال لازم است موشکافی شود. برنامه پرگار یک قسمت ویژه اختصاص ...
آنچه شما میگویید خط به خط صحیح و واضح است و در آن هیچ بحثی نیست، اما جامعه متخصص گرای آگاه کجاست که جغرافیای زیست منو شما باشد؟ آنچه میپسندید که اگر بود نه آرنتی متولد میشد و نه برشتی سعی در فهماندن چرایی عقب ماندگیهای بشر داشت؟ زمانی که آنها نوشتند و گفتند در جوامعشان نبود متخصص سیاسی بیداد میکرد و ایدولوژی زدگی همه چیز را نابود و جنگ جهانی سایه مرگ را در اروپا گسترانده بود! مسئله امروز ما شباهتمان به سیاهی آن دوران است و آنچه شما میگویید و میخواهید مدینه فاضله ای است دور از جهالت و روغن بنفشه، که دست یابی به آن بدون گذر از سیاست و سیاست زدگی و شناخت علل این اتفاقات مقدور نیست، شما در مورد آینده ای نیکو سخن میگویید که ای کاش بود و من در مورد رومانی 1984 (کتاب اورول هم اینجا نمود دارد!) میگویم که تا انقلابی سیاسی نظامی در آن رخ نداد نتوانست از زیر سایه ظلم دیکتاتور مخوفش رها شود و صد البته که هنوزم گلستان نشده اما قطعا با سیاهی آن دورانش قابل قیاس نیست و امروز میتوان در آن صحبت از اصلاح و سپردن امور به متخصصص کرد، مردم کوچه و بازار درد دارند و در پی درمان به هر اراجیفی چنگ میزنند و لقه سیاست میجوند وگرنه در دنیایی با اقتصاد بهتر و آرامش بیشتر قطعا در صف نانوایی صحبت از سفر و مهمانی و امید به رسیدن آرزویی بیشتر خواهد شد تا ناله و نفرین سیاسیون!
۱۳ مرداد ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ضمن تشکر از گروه اجرایی انتقادات خودم به این نمایش رو مطرح میکنم. من در گروه پاییز بودم.

همه چیز از یک شروع ضعیف آغاز میشه. نه پرده ی آغازین نمایش، بلکه نحوه ای که تماشاگران دسته بندی میشوند و وارد محیط میشوند. این سالن (بوتیک تئاتر) به دلیل اینکه یک لابی مناسب ندارد تجمع بسیار زیاد و فشرده ای جلوی درب اصلی ایجاد میکند. با توجه به اینکه محل ورود و خروج سالن 4 و 5 هر دو از این درب است تجمع دو چندان میشود. طوریکه شما نمیتوانید در فضایی حاضر باشید و از شروع نمایش اطلاع حاصل کنید. به طرز عجیبی ساعت شروع نمایش در سالن 4 و 5 بسیار نزدیک هم قرار داده شده و این موضوع باز هم به تجمع و شلوغی ورودی سالن دامن می زند. این دیگر کمترین کاری است که یک سالن میتواند بکند و ساعت های شروع و پایان تئاترهای خود را طوری تنظیم کند که تجمع ایجاد نشود. از همه چیز بدتر این است که وقتی شما وارد سالن میشوید متوجه میشوید که در سمت راست یک کافه تعبیه شده و در سمت چپ هم یک فروشگاه! یعنی اگر مدیریت مجموعه بوتیک تئاتر کوچکترین ارزشی برای تماشاگر خود قائل بود حداقل یکی از این دو مجموعه را حذف کرده و به لابی تماشاگران اختصاص میداد که تماشاگران در کوچه و خیابان سرگردان نشوند و با سن زیاد مجبور نباشند گوشه خیابان منتظر بایستند. به همه ای اینها نیم ساعت تاخیر در شروع نمایش را هم اضافه کنید! لازم به ذکر است که من در روزهای پایانی اجرا بلیط داشتم و بعد از بیست و چند روز اجرا اصلا برای من این حجم از ناهماهنگی پذیرفتنی نیست. من بعد از 20 سال تئاتر رفتن کاملا میدانم که نباید با گارد وارد سالن شوم و سعی کنم هر آنچه قبل از اجرا رخ داده را فراموش کنم. در پروفایل من هم مشخص است که این اولین بار هست که دارم به این میزان شدید ناهماهنگی اعتراض میکنم، هرچند ناهماهنگی و تاخیر چیزی است که با اکثر امور در کشور ما عجین است و تا حدودی از آن قابل گذشت است. با همه این توضیحات من پیش ازینکه این نمایش را نقد کنم به شما هشدار میدهم (نه پیشنهاد) که به هیچ عنوان ... دیدن ادامه ›› به هیچ اجرایی در این سالن نروید تا زمانیکه مدیریت این مجموعه تصمیم بگیرد برای وقت و جان تماشاگرانش مقداری ارزش قائل شود. نهایتا این نحوه ی پذیرایی موجب شد گاردی که نباید میگرفتیم ایجاد شود و با خستگی ناشی از بیش از یک ساعت سرپا ایستادن در خیابان، تئاتری را ببینیم که خودش احتیاج به سرپا ایستادن دارد و یک ساعت دیگر هم به خاطر ذات تئاتر محیطی اش مجبور شدیم ایستاده تماشا کنیم. اینجا دیگر کارگردان عزیز و عوامل اجرا باید به ما حق بدهند که پا درد نگذارد بدون گارد اجرای شما را ببینیم. مقصر ایجاد شدن این شرایط هم شما نیستید و بیش از هرچیزی مدیریت مجموعه ای که با آن کار کردید خستگی را به جان تماشاگران شما انداخت.

فضای این نمایش میخواهد ترسناک و دلهره آور باشد. با گریم ها و فضای تاریک و ترسناکی که دارد هم تا حدودی موفق میشود. اما با محتوای خود چیز زیادی به این فضای دلهره آور اضافه نمیکند. شما اگر خودتان یک ساعت بروید در این بیمارستان متروکه و خرابه قدم بزنید بیشتر دچار دلهره میشوید. خصوصا پخش موسیقی بیشتر این فضا را به هم میزند. در انتخاب آهنگ ها دقت کافی نشده است. اپیزود اول فصل پاییز انقدر ضعیف است و با بازی های بسیار ضعیف اجرا میشود که با آن فضاسازی اولیه و گاردی که مدیریت مجموعه ایجاد کرده ترکیب و همراه میشود و دیگر نمیگذارد شما آخر اجرا بتوانید ارتباط برقرار کنید. هر چند اپیزودها به ترتیب بهتر میشود اما اثری در حس بیننده ندارد چون حس بیننده از همان ابتدا مورد حمله قرار گرفته و تخریب شده است. من شخصا در هر مدیومی (چه سینما چه رمان چه حتی موسیقی) احساس میکنم یک شروع طوفانی و بسیار عالی بسیار بهتر مخاطب را جذب میکند. این امر در نمایش تناقضات ابدا رخ نمیدهد و کاملا برعکس است. بیشترین میزان دینامیک و تحرک در اپیزود سوم رخ میدهد. در نهایت نمایش با یک اجرای مشترک بین فصول و اجرای آهنگ بلاچاو ایرانی و سیاست زدگی به پایان می رسد. سیاست زدگی یعنی اینکه این نمایش به هیچ عنوان سیاسی نیست. اما به سیاست متوسل میشود که از گزند انتقادها دور بماند. سیاست اپیزودهای مختلف را به هم پیوند نمیدهد و اپیزودها کاملا غیرسیاسی هستند.

با این اوصاف تلاش و زحمت بازیگران و دست اندرکاران این نمایش جای قدردانی دارد که در فضایی چنان سرد تمرین کرده و نمایش را به اجرا گذاشتند.
احتمال اسپویل

یک اجرای ضعیف و نمایشی بی سر و ته. ضعف اصلی این نمایش در نمایشنامه است. پدر یک خانواده مرده و یکی از فرزندان می‌خواهد بداند پدرش چگونه مرده و در این بین با دروغ هایی مواجه می‌شود و در نهایت از پنهان‌کاری اعضای این خانواده و دروغ های آنها به هم مطلع می‌شویم. نمایشنامه خیلی سریع سر اصل موضوع می‌رود. بی هیچ مقدمه چینی در همان دقایق ابتدایی مساله طرح می‌شود و می‌فهمیم که یکی از فرزندان می‌خواهد بداند پدرش چگونه فوت شده. طبیعتا این مساله به بیننده هم منتقل می‌شود و برای او هم همین سوال پیش می‌آید. بیش از نیمی از زمان اجرا مساله این است که پدر چطور مرد؟ ناگهان در دقایق آخر مساله به طرز ناشیانه ای تعویض می‌شود به اینکه خانه را از دست داده اند و اصلا پدر هم سر همین موضوع سکته کرده و مرده و حالا باید چه کار کنند؟ کسی هم کاری ندارد که نادر با این همه قصه و داستانی که سرهم کرد آخر میخواست به کجا برسد؟ آیا بهتر نبود نادر که کل ماجرا را می‌داند زودتر خانواده را مطلع کند؟ همانطور که معلوم نیست خواهرشان تا کجا و تا کی می‌خواست ماجرای طلاقش را پنهان کند؟ در اصل می‌شود گفت که این خانواده بیخودی به هم دروغ می‌گویند و پنهان‌کاری می‌کنند و نقشه ای در سر ندارند. شاید به دلیل اینکه از هم فاصله گرفته اند و برای هم غریبه شده اند. اما این موضوع هم به درستی در نمایشنامه باز نمی‌شود و نه می‌فهمیم چرا و نه می‌فهمیم چگونه اعضای این خانواده از هم دور شده اند. داستان صرفا یک خانواده ی از هم پاشیده را نمایش می‌دهد و موضوع از هم پاشیدگی باز نمی‌شود. برای مثال در فیلم برادران لیلا عامل از هم پاشیدگی پدر خانواده معرفی می‌شود. اینجا عامل از هم پاشیدگی نادر، یکی از برادران است که نمایشنامه از روی این مساله هم عبور می‌کند. در کل به نظر می‌رسد نمایشنامه قصد خاصی ندارد و صرفا هدفش ایجاد فضایی کمیک است که مخاطبش را بخنداند. در خلق این فضا هم چندان موثر ... دیدن ادامه ›› واقع نمی‌شود. هرچند ممکن است شما را دقایقی بخنداند اما به دلیل سطحی بودن شوخی ها و طنزها به سرعت اثرش را از دست می‌دهد.

به مانند اکثر فیلم‌ها و سریال های این روزها، این نمایش نیز جنسش اینگونه است که عده ای نشسته اند یکجا و حرف می‌زنند! صحنه دینامیک خاصی ندارد. اثر حتی یک کلمه از طریق صحنه حرف نمی‌زند و این فقط بازیگران هستند که با کمترین اکت فقط دیالوگ می‌گویند. تنها عنصری که در میزانسن وجود دارد و نظر بیننده را جلب می‌کند لباس شمر است که بر تن یکی از بازیگران است. خیلی باید ریزبین باشید که شیشه ی شکسته ی پنجره هم نظر شما را به خودش جلب کند. در مجموع هیچ چیز دیدنی ای روی صحنه نیست و اگر چشمهای خود را ببندید هم نمایش انقدر دیالوگ دارد که به سادگی متوجه همه چیز میشوید و این اثر با اندکی تغییرات جزئی می‌تواند یک نمایش رادیویی هم باشد.
این نمایش از نظر هنر تئاتر نمایش فوق العاده ای است. اجزای صحنه هماهنگی بسیار خوبی دارند. نمایشنامه تا جاییکه خاطرم هست 15 پرده هست. هر پرده دینامیک و ریتم خاص خودش را دارد و ریتم نمایش در کل سینوسی است و بالا و پایین میشود. اما این کم و زیاد شدن چندان نیست که پرده ای حوصله سربر شود یا گیج کننده. در مجموع همه چیز در حد متعادل و هماهنگ و درست خودش به کار رفته است و این هماهنگی و ریتم صحنه هست که جذابیت اصلی این نمایش است.

احتمالا دیده اید که در نقد آثار نمایشی هر جزئی از اثر را جداگانه بیان میکنند مثلا طراحی لباسش خوب بود موسیقی اش عالی بود و نورپردازی اش بد بود! یک اثر هنری اگر خودش منسجم باشد به این شیوه تکه پاره میشود. درباره نمایش فردریک وضعیت همینطور است. یعنی هیچ جزئی از اثر نیست که به تنهایی جلوه نمایی کند و بتوانیم بگوییم آن جزء از بقیه بهتر بود. تمامی اجزا در هماهنگی و متناسب با هم عمل میکنند. یعنی موسیقی و نور و بازی و میزانسن و همه چیز روی هم نشسته و متعادل و متناسب شده است.

موضوع دیگر اینکه دیدن نمایش به شدت بهتر از خواندن نمایشنامه اش است. به هیچ عنوان حس و حالی که در این نمایش میبینید در نمایشنامه وجود ندارد.

به همین دلایل میشود گفت این نمایش یکی از بهترین اجراها در سالهای اخیر است و پیشنهاد میشود از دست ندهید.
بیان بازیگران به شدت ضعف داره. دیالوگ ها به دلیل بیان ضعیف حتی در ردیف های جلو هم مفهوم نیست. بیان بازیگران زن بیشتر ایراد دارد. خصوصا در قسمتهایی که بازیگران از داخل محفظه دیالوگ میگن، این ضعف بیشتر مشاهده میشه.

اثر بازی کردن آقای اسماعیل کاشی در تئاترهای رضا ثروتی در صحنه سازی، گریم و پرفورمنس بازیگران به شدت مشهود است.

بدون خواندن نمایشنامه (کله گردها و کله تیزها) فهمیدن و رمز گشایی کار راحت نیست.

در یک بلک باکس با عرض زیاد دینامیک در جای جای صحنه وجود داره و این حواس بیننده رو پرت میکنه. در بسیاری از صحنه ها معلوم نیست کدوم دینامیک اصلی صحنه است و تمرکزی روی صحنه نمی توان داشت. خصوصا اگر در ردیف های جلو باشید بخش هایی از حرکات صحنه را بالاجبار از دست می دهید. اگر در ردیف های آخر ... دیدن ادامه ›› باشید هم به دلیل بیان ضعیف بسیاری از دیالوگ ها را از دست می دهید.

طراحی صحنه بسیار مفهومی است و بازیگران با بازی بدن مسلط به اجرای صحنه های پر جنب و جوش و شلوغ اثر هستند و این نشان از تمرین زیاد داره

برای نقش زندانبان باید تحرک بیشتری درنظر گرفته شود. این یک نقش یونیک در نمایشنامه است و نیاز به پرداخت بیشتری دارد. در حال حاضر ضعف پرداخت در نقش زندانبان موجب میشود این نقش در تحرک زیاد و جنب و جوش صحنه دیده نشود.

ترکیب کردن چند داستان و پیوند زدن آنها از نظر زمانی بسیار خوب انجام شده و به خوبی قابل دریافت هست. اگر روی بیان بازیگران بیشتر کار بشه نمایش مثال زدنی خواهد بود.