در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمدرضا ریاحی پناه درباره نمایش کاما: مروری بر نمایش «کاما» مواجه سوژه انسانی با متافیزیک به مثابه اُبژه و
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 20:57:56
مروری بر نمایش «کاما»
مواجه سوژه انسانی با متافیزیک به مثابه اُبژه و سُوژه

با درود و تبریک نوروزی ویژه به تمامی عوامل نمایش «کاما» خصوصاً به آنها که در طی ایام تعطیلات نوروزی مشغول تمرین و آماده شدن برای اجرا بودند. از سه بازیگر اصلی نمایش آقای وحیدروش، خانم رمضانی، و بالأخص خانم پوردشتی تشکر ویژه دارم که بار اصلی نمایش از دیالوگ تا مونولوگ های طولانی بر دوش ایشان بود بویژه که وقتی هنرمندی موهایش را برای نقش می تراشد نشان از جدیت و حرفه ای بودن ایشان دارد. از آقای زرینی برای انتخاب این نمایش جدی و عمیق و حتی عنوان هوشمندانه آن تشکر می کنم. در طی نمایش دکتر و پرستاران لباس های زیر روپوش و حتی کفش هایشان را عوض میکردند که این عمل حس زمان طولانی چند ماهه درمان ویویان بیرینگ را به خوبی بیان می کرد. طراحی صحنه با توجه به امکانات خیلی واقعی بود.

جان دان، پدر شعر متافیزیک، به همراه تنی چند از شاعران هم عصر خود از قبیل اَندرو مارول، جورج هربرت، و هِنری وگن شاعران دوران رنسانس و پیشرفت ... دیدن ادامه ›› و کشورگشایی انگلستان بودند. دوران تجدد آغاز شده بود و اعتقادات دینی خصوصاً چالش های درون مسیحی شرایط آشفته ای بوجود آورده بود. و به همین دلیل تأکید بر زندگی ابدی و جاودانگی از سوی جان دان صحه گذاشتن بر ایمان واقعی به کلیسای انگلستان (و نه کلیسای کاتولیک) و باورهای آن ضرورت داشت. از سوی دیگر جان دان تلاش داشت در اشعار خود اضطراب های دینی انسان در مواجه با مرگ، که بزرگترین پرسش اوست، را کاهش دهد که در نهایت غزلیات الهی یا مقدس و تأملات ربانی وی خلق شدند. جان دان در شعر « ای مرگ بر خود غره مباش» به مرگ شخصیتی انسانی داده و با او مجادله ای منطقی می کند و او را از سرنوشت محتوم یا همان مرگ واقعی مطلع می سازد. مرگ برای انسانها وجود ندارد چون همانند استراحت و خوابی کوتاه می ماند و حتی لذت بخش تر از آن خیلی زود به پایان می رسد و انسان بلافاصله پس از زندگی دنیوی مادی، در فاصله مکث کوتاه یک ویرگول یا ماکا، به دوره زندگی جاودانه و ابدی خود وارد می شود که دیگر خبری از مرگ در آن نیست و سراسر جاودانگی است.

مارگارت اِدسن برای نمایشنامه تک پرده ای «ذکاوت Wit» به سراغ جان دان میرود و مجموعه ای از پرسش های اساسی فرا زمانی بشری را مطرح میکند: حال که ما انسانها می دانیم گریزی از مرگ محتوم نیست و آن واقعه ای اجتناب ناپذیر است چگونه می توانیم زندگی خود را برنامه ریزی کنیم تا از وحشت و هراس آن بکاهیم؟ آیا کسب عناوین، شهرت و ثروت مهمتر از حفظ روابط انسانی محبت آمیز با دیگران است؟ آیا هنر و علم در نهایت می توانند ما را از مرگ و یا هراس از آن برهانند؟ چه چیزهای مهمی در واپسین لحظات در بستر مرگ برایمان اهمیت خواهند داشت؟ ویویان بیرینگ استاد برجسته ادبیات و شعر قرن 17 که سراسر سالهای تدریس را مشغول شعر جان دان بوده گمان می برد با عناوین شغلی، مقالات و کتاب های چاپ شده، و تجریباتش و روش های علمی می تواند از آن مرگ حتمی نابهنگام رهایی یابد. ولی هر چه جلوتر می رود می فهمد که شعر متافیزیکی جان دان، اُبژه تدریس او برای سالهای متمادی، دیگر اهمیت ندارد چون او خود به اُبژه مرگ تبدیل شده ولی آنچنان برای آن لحظه آمادگی ندارد. او سراسر دوران تدریسش با سخت گیری های بی پایه و اساس با دانشجویان برخورد کرد. در بستر مرگ هیچ دوست و عضوی از خانواده در کنارش نبود چون به هیچ کس محبت نکرده بود و طعم شیرین مهر و محبت را به کسی نچشانده بود که انتظار آن را داشته باشد. مهر و محبت یک پرستار و خوردن بستی یخی در کنار او لذت بخش ترین چیزی بود که درد و هراس مرگ نابهنگام را کاهش داد. بیرینگ همانطور که از نام خانوادگی اش پیداست، این شرایط را تا پایان با بردباری تحمل می کند.

ولی سوال اینجاست که این همه زحمت از ترجمه نمایشنامه تا طراحی تا کارگردانی بتوسط سروش زرینی چه پیامی برای تماشاگر عصر حاضر دارد؟ زرینی از جان دان و مارگارت اِدسن چه ره آوردی برایمان هدیه آورده است؟ به عبارتی دیگر انسانهای عصر پسامدرن هر چه جلو تر میروند بیشتر غرق در سبک زندگی مادی می شوند و از عالم متافیزیک، یا عالم غیب، و یا زندگی جاودانه پس از مرگ غافل می شوند. انسان قرن 21 در سراسر جهان دچار یک سکولاریسم عقیدتی و دهری گری شده و آنچنان می زید گویی ورای این زندگی مادی هیچ چیز وجود ندارد. متن نمایش کارکتری را معرفی می کند که سالهای متمادی سلوک اگزیتانسیل و مرگ اندیشی را پیشه خود کرده بود ولی باز هم برای آن لحظه خاص آمادگی نداشت چه رسد به کسانیکه عالم پس از مرگ را انکار می کنند، با آن ستیز دارند و یا از اندیشیدن به آن دوری می کنند. نمایش «کاما» و پیام کانونی آن شاید با ایام نوروز و تعطیلات سال نو در تضاد ظاهری باشد ولی آنچنان اهمیت دارد که تماشاگر را در تمام لحظات به اندیشیدن و مرگ آگاه بودن دعوت می کند.

در پایان از انتخاب قطعه موسیقی St. James Infirmary اثر، خواننده جاز و بلوز، لویی آرمسترانگ و پیام نهفته در آن تشکر می کنم بویژه اینکه همین قطعه در تیتراژ پایانی فیلم «طعم گیلاس» مرحوم کیارستمی استفاده شده بود که باز هم ارتباط معنا داری با مفهوم نمایش «کاما» داشت.

همگی عالی بودید.
ممنون از شما🍀🍀🍀
۵ روز پیش، شنبه
ساناز پوردشتی (sanazpourdashti)
ممنون محمدرضا جان
۵ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید