وقتی که
در کوچه های نمور غم زده راه می رفتم
به یاد مادرم افتادم
که بارها می گفت:
"مرا (آرزو) صدا بزنید"
و روی گور من بنویسید:
"(آرزو) مرده است"
و من
درون کوچه های نمور "سرتپه"
در اندیشه این بودم
که سنگ تراش پیر محله
در ازای نوشتن (آرزو مرده
... دیدن ادامه ››
است)
چقدر می گیرد.
*****
آن شب
شب مرگ آسمان و زمین بود
و فردایش
همه اهل محل می گفتند:
"سگ ها را کشتند
و ما آسوده شدیم"
و من آنجا بودم
و می دیدم
که سگ های ستمدیده ی ولگرد
با شتاب
گوشت های سم آلودی را
که سپوران به آنها می دادند
می خوردند
و آن ها هم با کیف
چشم دوخته بودند به جان کندنشان
و من آنجا بودم
و می دیدم
که در روز سوگ هم حتی
سگ ها را کشتند
و می دیدم
که چگونه سپوران
خندان به هم می نگریستند
و چه با کیف یه هم می گفتند:
"همه شان توپیدند"
و من می اندیشیدم ایشان
چگونه واژه ی (مردن) را نیز
از آن ها دریغ می کنند
و می دیدم
وقتی که سگ ها جان می کندند
چگونه با لذت
دود چپق های خویش را
در هوا می پراکندند
و یا با مهربانی بسیار
سیگار اشنوی کاغذی
به هم تعارف می کردند.
(ف.ه)