گاهی دوست دارم چند سال از زندگی مو صرف چیزی که تو ذهنمه بکنم. می دونی چیزی که الان هستم یکی از اونا چیزایی که تو ذهنم بود. یه چیزی متفاوت از چیزی که الان هست میخوام.
یه چیزی که مدت ها تو ذهنته.
برم و چند سال زندگی مو صرف چیز دیگه ای کنم (صرف هیچی کنم). می دونی گاهی نمی تونی خودتو قانع کنی که چیز دیگه ای بشی!
می دونی خیلی سخت! فرصت ها منتظر تو نمی مونن! کاش می شد فرصت ها رو تو آب نمک خوابوند و رفت و چند سال دیگه برگشت.
می دونی زندگی مثل تئاتر نمی تونی اول آخرشو بازی کنی بعد وسطشو! می دونی تو فیلم شاید اولشو هیچ وقت بازی نکنی میدونی شاید اولشو آخرش تغییر بدی. می دونی دوست داشتم یک قسمتو اول بازی کنم و اون قدر تکرار کنم که عالی بشه. شاید چیز جالبی هم نباشه ولی به هر حال تئاتر اینجوری نیست. تو مجبوری اونقدر بازی کنی تا به اونجایی برسی که فکر می کنی متفاوت تر هست.
گاهی یه متن یک نواخت دستته و تو مجبوری تا تهش بازی کنی !
به امید متن بعدی !
می دونی دوست دارم همین الان برم و چند سال دیگه که برگشتم الان هیچ جا نره !
خب خب خب خب