مجموعه اشعار خانوم بیرانوند 1384
میگریزم از خودم تا سرزمین دیگری
باز محکومم به مردن! در اوینِ دیگری
مانکنِ بوتیکِمان را زنده زنده برده اند
تا که بگذارند پشتِ ویترین دیگری!
مجری برنامه امشب ژستِ غم می گیردو
میزند لبخند رو به دوربین دیگری
سال های مردنم را یک نفر تمدید
... دیدن ادامه ››
کرد
در کنار سکته های هفت سین دیگری!
او که پای چوبی اش را روی مین ها جا گذاشت
عشق را هم داده از کف روی مین دیگری!
تو مسلمانی به عشقم آخرین مجنون! چه سود؟!
مرتدی از آیه های خوبِ دین دیگری
شعر من با نقطه چین ها میشود آغاز وُ باز
ختم خواهد شد به بغضِ نقطه چین دیگری...
بیگانه یعنی من, که در شهرم غریبم
تعبیر رویاهای موجودی عجیبم
من توی عکسم گفته بودم: سیب! اما
بد آفتی انداختی در باغ سیبم
این روز ها چون کوچه باغی خلوتم که
از یک قرار عاشقانه بی نصیبم
با لمس قاب عکس تو وقتی که خالیست
چشمان نابینای کی را می فریبم؟!
هم بازی پس کوچه های شب کجایی؟
جا مانده برق تیله هایت توی جیبم...
از تعارف کردن و حق تقدم بگذریم
باید امشب هر چه شد از خوان هفتم بگذریم
ما که رسوایی کشیدیم و زمین افتاده ایم
دیگر از بحث میان سیب و گندم بگذریم
تا در دروازه ها باز است و مردم خفته اند
کاش آرام ازکنار حرف مردم بگذریم
نه! به موسی و عصایش احتیاجی نیست,ما
باید از دریاچه خشکیده قم بگذریم
گاه باید بی اجازه در پناه شعله ها
از تن دردآشنا و سرد هیزم بگذریم
□
تیر های لعنتی هرگز نمی پرسند که:
" میشود از قلبتان سرکار خانم بگذریم؟!"
لبخند بزن! چه ناگهان عکس گرفت!
عکاس از آه سردمان عکس گرفت
از یک غزل پیر که دختر زایید
از تازگی زخم زبان عکس گرفت
از کوچه پاییزیمان نرم گذشت
از خش خش افکار خزان عکس گرفت
از یک ملخ سبز که در فصلی زرد
افتاد به چنگ باغبان!! عکس گرفت
وقتی که سکوتַ شب صدا را دزدید
از چرت عمیق پاسبان عکس گرفت
از کوچه ، کبوتران ، تفنگی بادی
از صحنه جان کندشان عکس گرفت
□
انگار که آلبومش کسی را کم داشت
برگشت و کنار دیگران عکس گرفت
باران بهار آخرین عکسش شد!
یک سرفه زد و از آسمان عکس گرفت
روی دیوار اتاقم سایه ات قد می کشد
روی عکس کودکیمان خط ممتد می کشد
تو شبیه التهاب زخم های تازه ای
من زن بیچاره ای که درد دارد می کشد
دود کردی لای سیگارت غزل های مرا
کارمان دارد به جایی که نباید می کشد
مثل من که خط چشمی ساده را بد می کشم
دست تو می لرزد و این عشق را بد میکشد
وای از دستان نقاشی که چشمان مرا
من غم انگیزتر از حادثه پاییزم
وقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزم
از تکاپوی دلت دست کشیدم, حتی
الکم را سر این شاخه نمی آویزم
هیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشق
چون محال است از این خواب گران برخیزم!
بس که ترسیده ام از تیره گی چهره تو
کم نمانده است که از سایه خود بگریزم
استکانم که ترک خورد خودم دانستم
چایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!
حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنم
داستانی که دروغ است روایت بکنم
شکل بوییدن تو با دل من کاری کرد
که به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!
سالها زنگ غزل را زدم و در رفتم
تا بیایی دم در سیر نگاهت بکنم
دوستت دارم و تنها شده ام مثل خودت
با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم
گرچه بیمار منم آمده ام تا که تو را
در تن زخمی این شعر عیادت بکنم
ناگهان وقت غزل می شود و تنهایی
تا می آیم به نفس های تو!