انکه ازغیر ممکن انتظار داشت و امید بست، از همه بزرگتر شد.
دلم می خواست امشب کسی با من از ابراهیم،پدر ایمان،بگه. دلم می خواست امشب کتاب ترس و لرز(سورن کی یرکگارد)پیشم بود و برای چندمین بار بخونم که ابراهیم وقتی چاقو رو گذاشت روی گردن اسماعیل، دستش لرزید.من اون ابراهیمی رو دوست دارم که مثل یه ادم،شک می کنه، گاهی به اوج نتوانستن میرسه و باز شروع می کنه.اون که انتظار معجزه رو می کشه وسعی می کنه فکر نکنه اگه معجزه به وقوع نپیوست،اونوقت چی؟
من اون ابراهیمی که اسطوره های یونان رو بهم یاداوری می کنه دوست ندارم،مرد محکمی که شک نداشت و مثل یه قصاب سر کوه ایستاده بود تا به اونچه باید،عمل کنه.